سه شنبه ۲۹ آبان ۸۵   

دوشنبه ها رو معمولا مرخصي ميگيرم تا واسه كلاس عصر خودم رو آماده كنم.لا مصب تا ساعت 10 شب طول ميكشه.با اين هواي برفي و سرد حال نميكنم برم از خونه بيرون.ديروز دلتون نخواد يه آش خوشمزه پختم كه خيلي چسبيد. فقط يه مشكل كوشولو داشت و اونم اين بود كه فلفل پاش  توش چپه شد!!!!!حالا هي دارم خودمو به درو ديوار ميكوبم كه يه راهي پيدا كنم واسش.اگه علي بخوره بعد اينجوري ميشه! توش سيب زميني با پوست انداختم درست نشد.يه تيكه نون انداختم فايده نداشت.هي راه رفتم هي فكر كردم.زور زدم.نچ!  اي تف به غيرتت فلفل قرمز! من هميشه فلفل سياه ميريزم تو غذا ديروز گفتم بذار يه خورده حالي هم به اين قرمزا بديم كه حال خودمو گرفت.بي پدر از بس تند شده بود بعد از هر سه قاشق بايد يه كف دست نون ميذاشتيم  رو زبونمون تا نميريم از سوزش.   الهي بميرم  واسه علي.خونه مامانش اينا لب يه چيزاي تند نميزده حالا اشك از چشماش بايد بياد از بس تند شده بود.تازه  يه ظرف هم واسه مادر شوهر و يكي واسه جاري جونم هم فرستادم.لامصب اعتماد به نفس نيست كه! تانكه انگار! هيچ چيز نميتونه خراش هم بندازه روش!!!!

    يه  دختره هست سر اين كلاس ما  كه حرفاي چرت وشوت پسند! زياد ميزنه! كلي هم ميخنديم.بحث سر اين متدهاي قديمي  و نخ نماي تدريس زبان بود كه مثلا يه دفتر چه هايي بود كه توش خط كشي شده بوده و مينوشتن      لغت---تلفظ----معني--------و كار معلما خيلي راحت بوده فقط مينشستن رو صندلي و هي گرامر توضيح ميدادن نه شكلي نه ضبطي نه فلش كارتي! هچ!تازه تلفظ هاي  من در آوردي هم داشتن تا بچه ها سر ديكته نوشتن بفهمن چي نوشته ميشه و خونده نميشه و خلاصه از اين جور حرفا.  بعد اين دختره گفت (به فارسي! تو كلاس آمادگي ارشد زبان!!!) استاد! ما يه معلمي داشتيم كه به جورج ميگفت گورجه!(george)  خب بقيه يه لبخندي زدن! بعد خوشش اومد و باز بعد چند دقيقه گفت استاد!تازه به خاكستري ميگفته ككستري! يهو جو گير شد و گفت يه بارم  واسه اينكه ما رو ياد درساي كلاس بندازه سر امتحان به  shall  گفت اسهال!و اينجا بود كه قيافه استاد جنتلمن ما ديدني بود  و صد البته ما هم كه منفجر شديم!  خدايا توفيق اينگونه افاضات رو قسمت همه  بكن!

   اين روزا يه ذره تنبلي  ميكنم تو درس خوندن.هي دوست دارم پاشم انواع و اقسام غذاها رو درست كنم !تغيير دكور بدم!تا ته كابينت ها رو تميز كنم! ديدن دوستاي مهد كودكم برم!!!! اونم كي! من! مني كه به زور با كتك بايد بفرستنم تو آشپزخونه تا يه ليوان بشورم يا نيمرو درست كنم! حالا اين روزا كه درس دارم هي ويرم ميگيره پاشم دسر و كيك و قبل از غذا و بعد از غذا و ...درست كنم .دوهفته پيش با اين ساندويچ ميكر 50 تا ساندويچ درست كردم.اگه فقط يكي ! فقط يكي ديگه درست ميكردم دستگاه بدبخت منفجر ميشد! بردم خونه مامان جون دوستش رو هم دعوت كرديم اونجا و هي خورديم و هي خورديم.از صبح تا ظهر واسه اين قرتي بازيا وقت ميذارم ولي واسه  دو كلمه حرف حساب! خوندن جونم ميخواد در آد.!اصلا يه بطري( اندازه بطري دوغ پادراتوس) تف تو روي هر چي كار  تو خونه اس!!! راستي كي بود ميگفت من چند وقته تفام خشكيده! 

   در راستاي يكرنگي با همسر و فدا كردن جان و روحم در اين زندگي به علي گفتم تو كارت سيبام  پول بريزه تا هر وقت رفتيم بيرون لنگ نمونم!تازگيا  كفش كردم كه كارت سيبا همچين استفاده اي هم داره!! حالا كه علي پولا رو ريختخه به حسابم ميگه بريم فلان چيزو بخريم ضمنا كارتت رو هم بردار تا كم نياريم.با چشماني در غايت معصوميت نگاش كردم و گفتم! ولي قربونت شم! من خيلي وقته رمزم رو فراموش كردم! خيلي هم به مغزم فشار آوردم ولي افاقه نكرد.نميدونم چرا مردا در عرض ايكي ثانيه  انگده خشمالوده ميشن!  ميگه خب تو كه رمز نداري چرا گفتي پول بريزم تو حسابت كه حالا نتوني برداشت كني؟ منم يه جواب دندون شكن دادم و گفتم خب چه اشكالي داره! اينجوري پولامون پس انداز ميشه!! حالا قراره بيان از طرف بانك ملي باهام مصاحبه كنن  چون راهكاري جديد پيدا كردم به اسم قلك الكترونيكي! كسي  مشاوره مالي چيزي نمخواد؟تعارف نكنين ها!

   خب من يه خورده برم به كارام برسم و شما هم برين سر كار و  زندگيتون.كاري ندارين؟  

     شاد باشين و شادي آفرين

 

لینک
سه‌شنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٥ - صميم

   چهارشنبه ۲۴ آبان ۸۵   

يه  هفته اي بود دستم به آپ نمومد.همه رو ميخوندم و بي سر و صدا مثل بچه آدم ميرفتم دنبال كارم.حال و حوصله غر زدن هم ندارم و اومدم حالي احوالي كنم و برم. وا...........چرا قيافتون اينجوري شد.آهان يادم اومد.يكي از دوستا گفته بود نه به پست قبلي كه ناراحن كرده بودتش و نه به قبل از اون كه كلي خنديده بود.خب.مادر جان!مود من بر اساس اتفاقات دور و برم عوض ميشه .هر چند كه فقط سرم شلوغه و نگراني بابت روحيه من به دلتون راه ندين.حالا يه قضيه از نوع شادش بگم.

چند روز پيش يكي از پستاي گيلاسي رو ميخوندم .هموني كه سوار ماشين آقاهه شده و براش رانندگي هم كرده بوده. يادم اومد دبستان كه بودم.يه بچه تپل مپل و سفيد و قلقلي بودم..يه روز سر ظهر مامان ازم خواست برم ماست بخرم براش.محله اي كه ما بوديم خيلي خصوصي و خلوت بود و سوپر موپر زياد نداشت و همه با ماشيناشون ويژي ميرفتن خريد ميكردن از محله بغلي و ميومدن خونشون.خلاصه دو سه تا كوچه بالاتر بايد ميرفتم.يه چادر سفيد گل گلي داشتم اونو سرم كردم  و دامن هم پام بود اين چادر لعنتي هم يه نموره كوتاه بود.خب تا اينجا كه تصوير واضحي از اين قلقلي اومد تو ذهنتون. آقا ما رفتيم اين ماسته رو خريديم و  لي لي كنان راه افتاديم طرف خونه.يه كوچه مونده بود تا برسم يه وانت آبي وسط كوچه واستاد و يه آقاي خيلي مهربون صدام كرد و گفت:دختر گلم.يه سوالي دارم. منم كه آخر روابط عمومي بودم.دويدم طرفش و با يه لبخند نگاش كردم و گفتم بله! گفت اين آدرسه رو پيدا نميكنم ميشه بخوني برام؟ يه كاغذ هم دستش بود.من خوب رفتم طرفش و ديدم در ماشين طرف خودش رو باز كرد و كاغذه رو گرفت جلوم تا بخونم.خطش خيلي بد بود.منم خوب رفتم جلو تا بتونم بهتر ببينم.حواسم به اون كاغذه و آدرسه بود و چشماي گيج منگوليم حركات غير عادي رو نميديد. بس كه من از بچگي واسه خودم گيج ميزدم!!يارو هر چي بالا پايين  كرد خودشوديد نخير من حواسم نيست.احساس ميكردم ها كه يه چيز غير عادي اونجاست ولي چشمم خوب تشخيصش نميداد انگار! خلاصه جونم براتون بگه كه من رو اون كاغذه زور ميزدم يارو جاي ديگه! !طرف ديد من حاليم نيست گفت اونو ولش كن عزيزم! بيا اينجا رو نيگا كن من چي دارم! اي الهي خمپاره دو سربخوره وسط خودت و ماشينت و ...تا چشمم افتاد اول دو سه ثانيه اي خوب نيگاش كردم و بعد يه جيغ بلند كشيدم و ماستا رو ريختم روش و د بدو!  آي با سرعتي ميدويدم كه خودم هم باورم نشد.رسيدم خونه و گومب گومب در زدم و همچين در ميزدم كه مامان طفلك با سر اومد درو باز كرد و من خودم رووانداختم تو خونه و شب بند در رو هم انداختم و بعدش هم ولو شدم رو زمين.قلبم داشت از تو حلقم در ميومد .اي تير غيب بخوره به همه جاي نابدترت مرتيكه الدنگ! مامان بغلم كرد و آرومم كرد و پرسيد چي شده؟ حالا موندم بگم چي شده! خلاصه  گفتم مامان!چيزه! رو چيز يه مرده ماستا رو چپه كردم!!!!!!!!  هيچوقت چشماي مامانم رو يادم نميره .همچين نگام كرد كه انگار ماستا رو ريختم رو تراكتور !حالا خندش هم گرفته روش نميشه بخنده.زود رفت واسم نمك آورد چون رنگم مثل همون ماسته شده بود.خلاصه اون روز ناهاره رو بدون ماست كوفت كرديم و منم به هر كي رسيدم قضيه رو با اب و تاب تعريف كردم. مامان با هام صحبت كرد و بهم گفت كه بعضي آدما دوست دارن بچه ها رو بترسونن يا اذيتشون كنن و من نبايد هيچ وقت نزديك ماشين غريبه ها بشم يا باهاشون جايي برم. ولي خداييش مرتيكه خيلي بد ريخت بود.

 راستي  من با اون سنم اتفاقي يه دفعه ديگه هم  چشمم چهار تا شده بود.قبل از اين قضيه ماسته يه سال قبلش ما مهمون داشتيم.خونمون روبروي يه باغ بزرگ بود.هواش خيلي خوب و با حال بود و ما هر وقت مهمون داشتيم مهمونا رو رو پشت بوم كه خودش يه حياط گنده بود ميخوابونديم.تابستون بود و همه راحت و سبك ميخوابيدن.البته اينو هم بگم كه چون خونمون و دل بابامون گنده بود ما 30 تا 30 تا تابستونا مهمون داشتيم!! خلاصه  من يه رو ز صبح كه از خواب بيدار شدم و رفتم تا بابا اينا رو هم بيدار كنم يه صحنه خفن ديدم!  خدايا منو ببخش! خب  به من چه!آقا يكي از اين مهمونا با شورت خوابيده بود  و ملافش هم رفته بود كنارو پاهاش هم يه 780 درجه اي! از هم باز كرده بود! تازه دمر هم خوابيده بود.من ديدم يه چيزي از كنار شورتش زده بيرون!!اولش فكر كردم لابد زياد خورده و روده هاش افتادن بيرون! آخه مامان اين دوستم بهش گفته بوده اگه زياد بخوره روده هاش از شكمش ميفته بيرون! منم فكر كردم اين امتداد روده شه! الهي بميرم كه رفتم بابا رو بيدار كردم تا روده هاي آقاهه رو براش جمع كنه! بابا اولش فك كرد عوضي ديده!  بعد منو فرستاد پايين(تا نخود سياها رو از سفيدا جدا كنم!) .طفلي آقاهه هنوز كه هنوزه هر وقت منو ميبينه رنگش صورتي ميشه!

پي نوشت:

1-اين پسته خيلي ناموسي شد.از حضار ذكور محترم عذر خواهي پيش پيش...لا لا لا....گنجشك لا لا...قورباغه لا لا ....هر دو لا لا لا...

2- حال كردين پست گنده نوشتم براتون تا جبران كنم!

3-از دوستايي كه واسه پيدا كردن شادي راهنمايي كردن ممنونم.هنوز موفق نشدم.كل نت رو زير و رو كردم.ولي هنوز اميدوارم.مرسي از همه.

4- من دوباره هايپر شدم!  برم تا بيشتر چرت نگفتم.شاد باشين  و شادي آفرين.

 

لینک
چهارشنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸٥ - صميم

   سه شنبه ۱۶ آبان ۸۵   

وقتي بعد از يك روز رفتم سراغ پست قبلي و خوندمش يكم! خجالت كشيدم ولي مطمئنم واسه همه شرايطي پيش مياد كه نتونن خودشونو جمع و جور كنن.از ما كه گذشت!شما مواظب باشين! راستي من كي گفتم  كه علي خواب بود و بيدارشد!اون بيدار بود فقط درجه گشادش چشماش زياد شد يهو!!!!!!!!!بگذريم!

ديروز رفتيم يكي از اين دفترايي كه وام خريد و فروش ميكنن و واسطه هستن.منشي هاش لامصبا همچين بزك دوزك كرده بودن كه آدم فكر ميكرد امده خانه حمايت از زنان خياباني!جدا رگ مگام داشتن ميزدن بالا.مديرشون هم يه پسره قرتي مفنگي بود كه دو زار نمي ارزيد.باور كنين حاضرم از بي وامي! دراز بكشم رو به بيت المقدس ولي از اينا نخوام كار انجام بدن.البته نسبت به فروشنده هاي بيواسطه خداييش نرخشون بهتر و  خدماتشون خوب بود ولي من اگه از طرف خوشم نياد ديگه نميشه كاريش كرد.

آقا اين طفلي خواهر  خانم داداش علي(خواهر جاري من!) يه ماهي ميشه كه زايمان كرده.حالش هم خوب خوب بود و كلي هم شيرش فراوون و خلاصه توپ توپ.يهويي چند روز پيش وسط خونه جلوي چشم مامان و خواهراش بيهوش ميشه و تا اورژانس مياد كارش ميكشه به آي سي يو!شوهرش طفلي فقط داره گريه ميكنه و از خوهراش هم نگم بهتره! چنان پشت اين شيشه اتاق  اشك ميريختن كه دل همه ميسوخت.زنگ زدم از صبا خواستم با دكترش تماس بگيره و سر و گوشي آب بده. كلي من و من كردن و آخرش هم ميگن يهو  يه لخته پريده تو مغزش! طفلي كسي رو هم يادش نمياد و بچش رو هم نميشناسه.حالا همش ۲۱ سالشه!واقعا آدم وقتي ياد ناشكري هاي خودش  ميفته از خودش و خدا شرمش مياد.ميخوام اينو بگم كه از بس دعا كردن براش و نذر كردن و از خدا خواستن سلامتيش رو كه يهو ديروز حالش به طرز عجيبي بهتر ميشه و ميگه من چرا اينجام؟ بچم كجاست؟خلاصه همه شوكه ميشن كه اين چطور يهويي خوب شد.من هميشه ارزش دعاي از ته قلب رو ميدونستم ولي اينجا ديدم در واقعيت چطور اتفاق ميفته!همدلي شوهرش و اينكه تو اين مدت حتي حاضر نشد از كنارش تكون بخوره و دستاش رو ميگرفت و باهاش حرف ميزد خيلي واسم ارزش داشت.آدما رو ميشه تو سختي بهتر شناخت.خوشم مياد كه اينقدر بعضي مردا مواظب همسرشونن و جبران ميكنن.حالا رفتيم ديدنش و من عين اين شكموها چند  تا هم سانديس از اين بسته گنده ها واسه خودم گرفتم و تو راه ميخوردمشون.آي چسبيد! تازشم به متلكاي بقيه هم محل ندادم .خوشم مياد با خودم خوشم و ريلكس!از اون روز به علي ميگم برا من بيشتر وقت بذار.بيا خونه با هم ناهار بخوريم شام بريم بيرون!بگرديم.بريزيم! بپاشيم! آخه اين پولا خوبه  خرج خوشي من! بشن يا دوا دكتر!بعدم بهش گفتم اگه من اينجوري مريض شم چكار ميكني؟الهي بميرم! طاقت شنيدنش رو هم نداره!

راستي دقت كردين من چند وقته .....نميكنم؟اگه حدس زدين جاي خالي چي ميتونه باشه!؟

من رفتم.زياد حرف ندارم امروز.شرمنده كه كمتر اين روزا بهتون سر ميزنم.بذارين به حساب مشغوليت ها. از كسي كه سه روزه ظرفاش رو شوهرش نشسته! چي توقع دارين؟ هان؟ هانننننننن؟

شاد باشيد و شادي آفرين.راستي گفتم شادي! آقا من دنبال يكي از دوستام ميگردم سال ۷۵ تو يه دبيرستان با هم درسمون رو تموم كرديم.الان امريكاست و ميدونم اقتصاد خونده و الانم داره پزشكي ميخونه.مامانش متخصص زنان بود و باباش مهندس كشاورزي.اسمش هم شادي بود.شادي رضايي.از يكي از دوستاي  تقريبا مشترك اينا رو ازش فهميدم.حضور اين دختر تو روياها و نيمه آنكانشس (ضمير نا خود آگاه) من خيلي پر رنگه.بارها ديدم دوباره پيداش كردم و با هم خنديديم و گريه كرديم.از كسايي بود كه فوق العاده شخصيت جذابي داشت برام.خيلي دوسش دارم هنوز.بهايي هم بودن و شاگرد اول مدرسه هم بود. من با اين اطلاعات از كجا ميتونم آدرس ايميلي چيزي ازش گيربيارم؟تلفن مطب مامانش رو هم داشتم ولي روم نميشه زنگ بزنم.اون اولهاش كه شادي غير قانوني از ايران خارج شد مامانش به هيچ كدوم از دوستاش جواب درست حسابي نميداد.نميخوام خنك شم.واقعا اينترنت ميتونه به من كمك كنه به شادي بگم هنوز به يادش هستم!؟به اون دوستم كه باهاش در تماسه ايميلم رو دادم تا به شادي بده ميترسم نداده باشه.از اون تلفني هم ندارم.تا حالا شيبه به اين رو ديدين كه  طرف تونسته باشه از اون ور دنيا دوستش رو پيدا كنه؟ منتظر راهنماييهاتون هستم. شاد باشيد و شادي آفرين.

لینک
سه‌شنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸٥ - صميم

   يكشنبه ۱۴ آبان ۸۵   

 قبل از سلام بايد بگم درجه بي نزاكتي اين پست بالاست.لطفا سوسولا وارد نشن و اگه هم شدن يه گوشه بشينن و پيف پيف هم نكنن!

سلام.من اومدم ولي يه سرمايي خوردم كه بالا و پايينم با هم قاطي شده. يه چيزي براتون تعريف ميكنم نخندين بهم ها!خوب به من چه! سرماخوردگي بود ديگه!

آقا به شدت مريض شدم و سرفه هايي ميكنم كه غير از صداي سرفه خودم هيچي ديگه رو نميشنوم.ديروز صبح كله سحر زنگ زدم به اين رييسم كه بگم من نميتونم بيام و حالم خرابه.موبايلش خاموش بود بنده خدا انگاري خواب بود.يه ربع بعد زنگ زد گفت ميس كال منو ديده منم با صداي وحشتناكم بهش گفتم كه حالم بده و ميخواستم خداحافظي كنم كه يهو يه سرفه اي منو گرفت كه داشتم ميمردم.حالا سر صبحه و فرصت نكردم برم دسشويي و .... خداي من! آنچنان صدايي تو خونه پيچيد كه علي يه متر از جا پريد...شرمنده كه عفت و عصمت اين پست رفتن ددر! آقا من داشتم زور ميزدم  به خودم كه اين  سرفه لعنتي  رو برطرفش كنم كه  پدر سگ از جاي ديگه در رفت !آنچنان شوكي بهم وارد شد كه نگو.گوشيم تو دستم يخ كرد.تند تند  و چند بار الو الو  گفتم و بعدديدم فقط سكوته! گفتم شايد يارو با همون صدا سكته هه رو زده!   نه! خبري نبست انگار! سجده شكر به جا آوردم! ميدونين چي شد؟ رييس وقتي ديده من دارم ار سرفه ميميرم يه ايكي ثانيه قبل از اون انفجار عظيم خودش قطع كرده بود. حالا علي با چشماي گشاد و دهن باز داره نگام ميكنه و همچين خاك تو سرت گفت بهم كه مردم از خجالت. حالا مگه ميتونم جلوي خندم رو بگيرم!گفتم خوبه سلي وبايي چيزي نگرفتم.وگرنه...

اين بود ماجراي مرخصي استعلاجي من! جدا اگه ميشنيد  ديگه نميتونستم تو روش نيگا كنم.حالا اون به درك! جواب علي رو چي بدم كه ميگفت انقدر از خودت پست قبلي تعريف كردي كه شد حكايت عروس تعريفي...  از آب در مياد.

خلاصه شما هم مواظب خودتون باشين.من كه  از ديروز هر وقت سرفه ميكنم خودم رو به شدت منقبض ميكنم. از قديم گفتن كار از محكم كاري عيب نميكنه مادر جان!

شاد باشيد و جنبه هم داشته باشين! خب؟

لینک
یکشنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٥ - صميم

   سه شنبه ۹ آبان ۸۵   

ديروز رفتم  هويجوري يه سرچ الكي واسه كلمه  -گي- كردم و هم چشمام ۸۴ تا شد و هم حالم بد شد.واقعا كه! بعضي كارا غير از له كردن غرور انسان هيچ چيز ديگه اي ننيستن. تا من باشم دنبال فضولي نرم.خب ما مال روستاييم ديگه!!!نديد بديد!

ميام ولي يه كم فرصت ميخوام....حالم هم  خيلي خوبه.شاد باشيد.

لینک
سه‌شنبه ٩ آبان ،۱۳۸٥ - صميم

   شنبه ۶ آبان ۸۵   

خب بعد از اين چند روز تعطيلي گفتم يه سر بيام خاك اين خونه رو بتكونم رو سر خودم! آخه يعني چي كه من تو 4 روز تعطيلي بايد برم كلاس ! تازه يكيشم صبح جمعه باشه كه دهن آدم سرويس ميشه  تا از جا خودشو تكون بده.اي يه بطري يه ليتري تف تو روي هر چي تعطيلي كلاس دار  مسخره اس!!!!!!

 و اما ما تو اين چند روز خيلي با هم خوش بوديم يعني واقعا وقت شد كه يه خورده به هم برسيم و واسه هم وقت بذاريم.چند تا هم فيلم خوشگل خوشگل بي قيچي نيگا كرديم  و از زندگي بهره برديم!باز فكر ناموسي نكنين ها!تازشم ديشب رفتيم كه مثلا يه خورده خريد كنيم تا دلمون باز شه.كارت اعتباري رو برداشتيم و حالا با چند تومن ناقابل كه فقط پول ماشينمون ميشد راه افتاديم طرف بازار.اين مردم هم كه انگاري  خيرات تو خيابونا ريخته همه زده بودن بيرون.بعد رفتيم  برك تا واسه علي شلوار بخريم.خداييش اين مرد سليقه تكي داره دست رو هر چي ميذاشت با شنيدن قيمتش فقط يه لبخند ابلهانه به هم ميزديم! حالا يارو كلي هم ميخواست تخفيف بده كه خب ما گفتيم بريم چند جاي ديگه هم ببينيم شايد شلواراي اونا خشتكشون طلا نباشه! از بس گرون بودن لامصبا!

خلاصه از خشتك خريدن رسيديم به مقنعه خريدم واسه من! كلي مقنعه امتحان كردم ه همشون منو شكل يه دايره  با شعاع 90 درجه! نشون ميدادن. تف تو روحت مقنعه كه مجبورم سر كار بپوشمت! خلاصه يه مقنعه كرپ از اونا كه آدمو حاچ خانم ميكنه خريدم و كارت رو دادم به يارو تا بذاره تو دستگاهش.اولا كه بار اول فقط موجودي پرسيدم و برق سه فاز از كلم پريد.چندر غاز تهش مونده بود.هفته قبل بود كه خدمات مشتريان رفتم و گفتن تا چند روز ديگه شارژ ميشه واستون.خوب شد شلوار خشتك طلا رو نخريديم يعني توش  پول نداشتيم كه بخريم! حالا اين كارته خودشو شيت كرده و اطلاعات نميداد.پول مقنعه هم خيلي نبود ولي مشكل اين بود كه ما نقد همراهمون نداشتيم. خلاصه اين شد كه كارتو گذاشتيم اونجا تا شب بعد بريم كارتو بگيريم.خاك بر سر اين شبكه و سيستم غير سيستماتيكش كنن.بعدش هم اومديم خونه و يه فيلن توپ و خنده دار از ادي مورفي ديديم با هم كه بلند بلند ميخنديديم تازه وسط هال هم خوابيديم با متكاي خالي و يه پتو.آي تنوع به آدم ميچسبه.فقط مشكلش اين بود كه صبح بدن من قريچ قريچ صدا ميكرد.

در ادامه كمالات روحي و به قصد حفاظت از يافته هاي ماه مبارك تصميم گرفتم مثل بچه آدم صبح پاشم نمازم رو بخونم.علي امروز هول هولكي صدام كرد كه صميم جان پاشو فقط 5 دقيقه وقت داري و من هم  خيلي جدي بهش گفته بودم نه! نميخوام معلق بزنم كه! وقتش كمه  نميچسبه! بذار بخوابم  قضاش رو سر فرصت ! چه حرف خنده داري زده بودم هه! خب اينم از گشادي بعضي جوارح انساني بنده!

حالا امروز رييس گير داده چرا جواب اس ام اس تبريكش رو ندادم.خب ندادم ديگه! حالش نبود.من تو بعضي چيزا تنبلي ميكنم يكيش جواب تلفن و كامنت و اس ام اسه.خب شرمنده حضار چه غايب چه حاضر!!

راستي دوستاي خوبي كه شكلك ها رو خواسته بودن  يه سر به اين سايت  ها بزنن و از اونجا لودش كنن.( دعاش رو به جون ايده عزيز كنن: مامان رژينا)

www.smileys.smileycentral.com

يافته هاي جديد من! آقا دانشمندا به اين نتيجه رسيدن كه واسه هر كاري بايد تو سن مناسبش شروع كنين يادگيري وگرنه سطحي و روت يادش ميگيرين.مثلا اگه بچه مچه دارين بين 7 تا 12 سال اوج آمادگي ذهن واسه يادگيري زبان دومه! از دست ندين ها! البته به اين منظور نيست كه ياد نميگيرين ولي ديگه با گوشت و خونتون عجين نميشه.از ما گفتن بود. اوليرا جان اين هم برا تو كه هي نگي ... يهو  ميزنم خودم و تو رو  رو ميكشم ها!بعدش پشيمون ميشن همه!

 

  راستي ! با اندكي تاخير فرا رسيدن سومين سالگرد عقدمون (15 آبان 82 ) را به خودم و علي جونم تبريك عرض مينمايم

اينو واسه علي مينويسم:علي جان پر از يه حس سبك و گرم و آروم  ميشم  وقتي ميبينم من و تو توي اين مدت( شما)مون به هم( تو) نشده و ضمن احترامي كه به خواسته ها و نظر هم داريم عشق رو هم با همه قشنگيش مهمون دلمون كرديم.تو ميدوني من چي ميخوام و منم ميفهمم چشمات چي ميگن. ما همو دوست داريم چون واسه هم وقت ميذاريم چون پا به پاي هم تو زندگي داريم از خودمون مايه ميذاريم چون خونواده هامون اذيتمون نميكنن چون خصوصي هامون رو به هيچ كس نميگيم چون اگه زندگي يه خورده فشارمون بده ما خودمون رو نميبازيم چون تنها جايي كه موقع سر در گمي و شايد  بريدن بهش فكر ميكنيم آغوش اون يكي ديگس.چون به خواسته هم احترام ميذاريم  با هم مشورت ميكنيم با هم از خوبيهاي زندگي لذت ميبريم و با هم با شباي تار و سختي هاش روبرو ميشيم.ما ( منو تو علي جان) ميدونيم كه يكي رو داريم كه كاتاليزورمونه موتورمونه .من و تو هيچ وقت همو به خاطر نداشته هامون تحقير نكرديم .تو سر هم نزديم.كسي رو به رخ هم نكشيديم چون خودمون رو با هم يكي دونستيم.من بارها تو رو ناراحت كردم و تو هم.ولي انقدر همو  دوست داريم كه نذاشتيم به يه ساعت برسه.علي جان من و تو احترام همديگه رو جلو  خونواده هامون نگه داشتيم جوري كه مامان من بيشتر به تو احترام ميذاره و مامان تو هم بيشتر به من علاقش رو نشون ميده تا تو. من مثل بعضي زنا فقط به قر و فر و چيزاي سطحيش فكر نميكنم و تو دنبال هرزه بازي و كشتن معصوميتت نيستي.علي! من و تو با هم همديگه رو پيدا كرديم .من هموني بودم كه تو هميشه ميخواستي و تو هموني كه من پس از اينكه عقلم روواز چشمم  فراتر بردم فهميدم لازمش دارم.تو هيچ وقت با من بلند و بد حرف نميزني .تو به محض اينكه مياي خونه منو بغل ميكني و ميگي خسته نباشي گلم و بعدش ازم ميخواي برات حرف بزنم.تو خوب ميدوني  واسه هر رفتار من چه عكس العمل مناسبي رو بايد انجام بدي و منم اينا رو از تو ياد گرفتم.منم ياد گرفتم كه زندگيمون اونقدر ارزش داره كه  به راحتي از هوس هاي كوچولو بگذرم و اجازه ندم چيزي ما رو از هم دور كنه.من دلم به حال رابطه هايي كه با لجبازي از هم ميپاشه ميسوزه.

 ميدوني علي جان ! من و تو خيلي زود داريم پخته ميشيم.زندگي  يه وقتايي بدجور فشارمون داده ولي باعث شده من و تو بيشتر در آغوش هم فرو بريم.اين فشاها رو هم يه نعمت دونستم.من و تو هر چي رو كه واسه يه رابطه خوب دوستي لازمه داريم.خوشحالم كه خدا ما رو به هم داده تا قدرش رو بدونيم.توآرامش مني علي جان.آرامش قشنگ زندگي من...

 

 

 

 

www.qsmile.com

www.hidden-smileys.com

لینک
شنبه ٦ آبان ،۱۳۸٥ - صميم