آدرس جدید   

سلام .میگم توضیح ندم دیگه ..من  این جا می نویسم .

alisa50-50.blogsky.com

به همه هم همون موقع گفته بودم ...

 

لینک
۱۳٩٢/٢/۳٠ - صمیم

   ره آورد سفر !   

ديشب بابا اينا از شيراز مهمون داشتن.يه دختر كوچولوي مو فرفري چشم و ابرو شيرازي بلبل زبون هم داشتن.چيزي كه خيلي منو شوكه كرد اين بود كه اين وسط مامان يادش افتاده ادامه!!سوغاتي هاي سفر سوريه اش رو رو كنه نميگه اين صبا منو مي كشه!!

منم واسه اينكه تنها تنها نخورده از دنيا نرم!!ليست هر چي آورده رو مينويسم تا نگين چه خسيس بود!!

۱-يك عدد رو فرشي ۱۲ متري كه ارزون ترش به خدا تو همين بازا روس ها پيدا ميشه  و  خب با توجه به رنگ موكت هال ما كه عنابي هست و رنگ فرش كه ست هست باهاش يه روفرشي سبز و آبي همچين كمممممييييي!!!تو ذوق گوساله ميزنه!!!

۲-سه عدد شلوار واسه علي كه خداييش اينو خوب اومد!!يدونه لي و دو تا هم كتون كه يكيش از تنش ميريزه روفرش از بس گشاده و دو تا هم  خوب.داشته باشين كه مثلا دور كمر ايشون رو قبل از سفر گرفتن تا سايز عوضي نيارن خانم!!!

۳-مقاديري پارچه  لباسي به رنگ هاي دلپذبر و  چشم نواز روستاهاي اطراف افغانستان!!!!!!!!!مثلا نارنچي  خوشررررررررررنگ!! به رنگ  املت سه روز تو آشپزخونه مونده!!!و كپك زده

۴- رژ لب!!اونم يه جعبه دوازده تايي!جدا از همون سه تا صد تومانيهان!!فقط بگم كه تا اومدم رنگش رو امتحان كنم تققق از وسط شكست و رنگش هم كه چربي خالي بود!!

۵-روسري!!خوبه گفته بودم سايز كوچولو ميخوام.روسري كه چه عرض كنم به رو فرشي بيشتر مي خورد! يك متر در يك و نيم متر اونم روسري معولي نه پشمي و ابريشمي  و ....!!!

۶-يك عدد قواره چادر مشكي  خيلي سبك و نرم.خداييش تو اين يكي سليقه به خرج داده بود ايندفعه.

۷-تعداد چند تا!!لباس زير از اينا كه تن مدل هاي فشن تي وي ! هم نميشه!!نميدونم فك كرده من چه قدري ام!! خودش با ۶۰ كيلو وزن تو اين لباسا جا نميشه اون وقت من با ...لا اله الا الله!

۸-دمپايي رو فرشي خيلي خوشمل و ناز  ولي حيف كه سايز دوران نوجواني  من بود!!!!!!اصولا اين مامان من هوش مخصوصي در تجسم ابعاد و اندازه  هاي من داره!!

۹-كوسن و رو ميزي هايي كه خداييش مطمئنم كار خودش تنها نيس و با همسفر هاش خريده!خيلي با حالن و كوسن هاش هم ست مبل هاي زرد و موزي منه كه عاشقشونم.

۱۰- پودر شربت و شكلات كاكائويي و از اين چيزا. و البته بازم آورده كه يادم نمياد!

پي نوشت:

۱-جدا دست مامان  درد نكنه! من همچين هم بي معرفت نيستم و تشكر خاص هم كردم و اين چيزايي كه اينجا نوشتم رو هم بهش نميگم كه!تا بچه تو ذوقش نخوره و بازم بياره واسم.

۲- خداييش من شنيدم سوريه يه پرده ها و رو ميزي هايي داره كه عقل از سر آدم ميپره ولي اينا رو سر خيابون خودمون هم ميتونستم بخرم كه!!

۳-من خيلي وقته مامان رو از ته دلم دوست دارم!از همون وقتي كه اون پست رو در موردش نوشتم انگار همه حرفهاي تلنبار شده روي دلم خالي شدن و راحت شدم.الان در مورد همه دارم به اين نتيجه ميرسم كه خيلي خودخواهي ميخواد آدم فك كنه همه بايد مثل اون فك كنن و زندگي كنن و همينه كه الان ديگه از دست كاراي مامان حرص نميخورم و تو دلم كلي هم قربون صدقش ميرم .پس خيالتون بابت اونور قضيه  راحت باشه!

۴-همين چيزا رو هم با تفاوت كمتر يا بيشتر واسه صبا آورد.كي ميشه من اينقدر طلبكار نباشم از دنيا و اينقدر غر نزنم؟خب دست خودم نيس مادر!!بچه پر توقع بار اومده تو زندگيش!!!!!!!

۵-آخرين شكلك استفاده شده رو گذاشتم واسه خودم تا پر رو بازي زيادي در نيارم.فعلا باي همگي و لا مصبا بگين واسه فيلتر چكار كنم؟!!

لینک
۱۳۸٦/٤/۱٢ - صمیم

   تر تر تر فيل من!!!   

ظاهرا واسه يه عده فيلم تر شده است.به عبارتي فيل صميم جان خيس و تر شده است.بابا ف...ي.....ل....ت....ر.... شدم انگار .هي شما ها گفتين ناموسي ننويسم هي من گوش شنوا  پيدا نكردم!!!!!حالا چكار كنم؟تو بگو سنگ صبور من؟!!!!
لینک
۱۳۸٦/٤/۱۱ - صمیم

   اشانتيون!   

ديشب رفتيم  واسه بابا يه هر كاره !!!بخريم تا هم  وي سي دي ببينه هم  دي وي دي هم ضبط هم پخش هم اتو كنه هم  ماهي بخارپز كنه!!!هم.... اين بابايي ما عشق اين چيزاست يه هر كاره   ال جي  براش خريديم ۲۵۰ رفت تو پاچش!!!حالا ميخواهيم  فاكتور كنه و ما ساعت ۱۱ شب بريم خونه و منم كه در حال فوت كردن بودم چون از صبح زود سر پا كار مي كردم كه اين مامان خانوم بنده به فروشندهه يه حرفي زد كه من رسما كف مغازه ولو شدم!!!

مامان: آقا يه چيزي هم اشانتيون بدين ديگه!!( آخ كه من چقدر از اين گدايي كردناي سر خريد بدم مياد!!)

آقاهه: خانوم شما بيا يه سايد باي سايد بخر از ما تا يه جارو برقي هديه بديم بهتون.

مامان: نه! ما الان اشانتيون ميخوايم.ميشه همون سي دي كه تست كردين  رو بدين به ما!؟

آقاهه: نه خانوم.اين سي دي تبليغاتي  ال جي مخصوص چك كردن كيفيت صوت و تصوير وسايلي هست كه خريدارا ميبرن از ما.!!

مامان:اين اقاي ما خيلي فيلم دوست داره.از اين فيلم هاي بزن بكوب و جنگي منگي و بكش بكش و (.... حالا اادامه جمله اش رو خوب با تمركز كافي!بخونيد) و خلاصه بگاز بگوز  ديگه !!!!! و در اين حالت فورا حرفش رو خورد.به قول گيلاسي فقط خلاء موند دور و برم و بعد من تلپي از خنده افتادم رو صندلي!!! يارو هم پريد بيرون و هر و هر خنديد و با يه دي وي دي برگشت و كفت اينم اشنتينون حاج آقاتون !!! من با اين مامان با حال چيكار كنم آخه؟!!!!!!!!

لینک
۱۳۸٦/٤/٥ - صمیم

   نجور سن؟   

كجا ميشه  تو وبلاگستان داد زد من آپ كردم.؟!!!اصولا اين پينگ پينگي كه مردم ميكنن  يا ميگن!!چي هست ايا؟!!!! قزن قلفي بدو بيا خودت جوابش رو بده . هي انگشت تو احساس من مي كني تا يادم بياد هيچي بلت نيستم.بدووووووو  بچه.

 و اين هم چند نكته باريك تر ز مو:

۱-ديشب رفته بوديم يه ساندويچ سرد فروشي!!يه پسر كوچولوهه ناز و مامان گارسونش بود و قل مي خورد بين ميزا و واسه مردم غذا سرو مي كرد.منم به اون يكي پسره كه خيلي از اون اولي بزرگ تر بود هي دستور ميدادم كه نوشابه اين رنگي باشه و سس بيار و نمك بذار و دستمال كم آوردي و سس ساندويچ شل نباشه و مامان من كي مياد و چرا من لاغر نيستم و ...!!!!!!!!خلاصه يه آن ديدم پسره جوش آورد و فقط فك كن من چه غلطي كرده بودم!بله!ايشون خودشون هم مشتري بودن و منتظر بودن تا تعداد ۱۰ سانديچشون حاضر شه تا ببرن خونه! تف به ابروي نداشتت صميم!(اينو علي گفت!واسه اونم دارم حالا!)

۲-امروز صبح داشتم فك ميكردم كي تو زندگي من خيلي تاثير گذار بوده.يادم افتاد بابازرگم خيلي در اين امر خطير نقش داشته.اينو جدي ميگم.اون من و صبا رو كتاب خون با آورد.پدرم هم همينطور.بابا بزرگ رييس يه كتابخونه بود و من و صبا هر روز بعد از كلاس مدرسه ميرفتيم اونجا و پشت ميز ميشستيم .من كه فقط عكسارو نگاه مي كردم چون كلاس اول بودم ولي صبا چهارم بود و ميتونست بخونه.اينجوريا شد كه من تو ۱۰ سالگي سينوهه !! رو خوندم و تو يازده سالگي آقا محمد خان قاجار رو(  كتاب خواجه تاجدار).جايزه كار هاي خوبمون هم اين بود كه بابا بره از كتابفروشي فلسطين يه خروار كتاب كرايه اي بگيره و ما هم هول شيم و تند تند بخونيم!!!.ضمنا سرعت بالاي خوندنم  و شاعر و ادبياتي بودنم رو هم مديون همين ها هستم.(گرفتين كه چه جوري  بهتون از هنر هام خبر دادم !! هر چند شديد اعتقاد دارم عروس تعريفي....)

۳-مامان نقش بسيار مهمي در چاقالو كردن من داشت!!اون اعتقاد داشت بچه باس ديمي بار بياد يعني همه چيز بخوره و اينو نميخوام و اونو ميخوام نكنه. واسه همين از مهيج ترين كارهاي بچگيم اين بود كه ظهر تابستونا واسه اينكه كمبود اب بدن پيدا نكنيم خانوم من و صبا رو ميبرد تو زيززمين خنك و با حال خونمون و مسابقه هندونه خوري!!!راه مينداخت.يادمه شيش سالم بود و من  سفيد تپلي بودم و صبا ۱۰ سالش بود و ريقو ومردني.من تو نيم ساعت تونستم يه هندونه  متوسط سبز از اون گرداش رو بخورم ولي صباي بدخت هنوز تو قاچ اولش مونده بود!!بعدش هم به پشت ولو شدم رو زمين.ت ا فردا ظهرش هم هر يه ربع يه بار مي پريدم تو دسشويي.امان از خلاقيت هاي اين مامان من!!تازه يه بار هم خانوم فهميده بود سيب زميني!!!!!واسه رشد بچه ها خوبه.خدا اون منبعش رو لعنت كنه كه هر روز ما يا سيب زميني پخته بايد قبل از ناهار ميخورديم يا با سبزي خوردن ساندويچش مي كرد و مي ذاشت تو كيف مدرسمون.

۴-يه استاد خنگ و منگول داشتم كه واقعا آينه عبرت من تو زندگي شد از بس اين بشر كم داشت. من سعي كردم هيچ وقت سر كلاسام خودمو مضحكه بچه ها نكنم و ضمنا انسان گونه!!!باهاشون رفتار كنم.خدا خيرش بده  حداقل اينو ازش ياد گرفتم(كه نكنم)

۵-يه دوستي داشتم تو دوران راهنمايي  به اسم ساراكه بهم گفت لبهاي برجسته  و خوشگلي دارم و ضمنا خود ايشون هم حاليم كرد كه لب هاي من خط لب طبيعي دارن!!من خنگ تا اون موقع اصلا نميدونستم خط لب چي هست و چه جوري ميكشنش!!!

۶-و خيلي هاي ديگه كا الان چون وقت ندارم خيلي نميتونم اسم برم.

۷-و وبلاگ اين گيلاسي بي شرف كه مردوند منو از خنده.همه حس هاي عجيب رو ميشه با خوندن وبش تجربه كرد.خدا بهش  كمك كنه و بزنه پس اون كله اش اينقدر از اين خونه به اون خونه اسباب نكشه و مادر خواهر ادم رو جلو چشمش نياره!!!!از رو وبلاگ اون دلم همس كرد واسه خودم بساط راه بندازم!!

۸-امروز سر جلسه يكي از امتحانا يه موش زشت پريد زير پاي يه دانشجو و جيغ  و داد و هر هر خنده امتحان به هم ريخت و لامصبا بعضي ها  هم تند و تند تقلب كردن و خلاصه شير تو شيري شد كه به ياري يك عدد استاد مردني و بي حال!!پس از دقايقي  جو آروم شد.بازم بگين صميم بذار بچه هاي مردم تقلب كنن.اينا ما رو درسته ميخورن به خدا.

۹-ديروز ميخواستم يه غذايي درست كنم واسه  بابايي و برا شام بفرستم واسشون.عدس پلو با كيشمش و هويج و گوشت چرخ كرده و ....يه بار اين مامان ما اومده از سر باز كني يه چيزي از خودش در آورده و به مذاق بابابي خيلي خوش اومده و اين شده غذاي مورد علاقه اش.خلاصه عدس رو گذاشتم رو گاز و به علي گفتم هواسش باشه.حالا آقا زنگ زده كه كمي !!!!!!از عدس ها سوختن.البته بقيه اش رو مي توني درست كني.اومدم خونه ساعت ۳ و ۵ساعت هم باس برم كلاس زبان .ميبينم نه تنها همه عدس ها به لقا ئالله پيوستن بلكه قابلمه هم انگاري از جهيزيه دختر رييس قبيله افريقايي ها آوردنش.لاصب داغون هم سوخته بود. خواستم غر بزنم ديدم طفلي علي هم گناهي نداره و سرش تو كاميپيوترش بوده.چشماي آقا گرد شد وقتي ديد من سوت زنان و با ليخند دوباره روز از نو وعدس پلو از نو رو شروع كردم.چكار كنم مادر!لا مصب دلم رضا نمي ده به بچه چند روزه اخم كنم كه!!!!!!! تازه شماهام اينقدر نياين و در مورد اينكه ني ني ما از شيرگرفته شد يا بلاخره مي مي صبحگاهيش رو خورد هي سوال بپرسين.يه كاري كردم كه نه سيخ بسوزه نه كباب.ميشناسين كه؟!!!!

لینک
۱۳۸٦/۳/۳۱ - صمیم

   کيک جادويی   

جدیدا مد شده کیک تولد رو فردای تولد میخرن و میخورن. میدونستین که؟!!!!!

دیشب دیگه کسی نبود که تو خیابون ما رو ندیده باشه.اقا علی رو فرستادم از یه مغازه سوال کنه و اون تو گیر کنه و خودم رفتم تو شیرینی فروشی تا براش کیک بخرم.اول که یارو سرش با تهش بازی می کرد و یه کیک گنده گذاشت برام تو جعبه کیک.من فقط از قیمت غبر عادیش فهمیدم اشتباه کرده.خواستم دوباره در پاکت رو باز کنه که طرف با اکراه و ایش و ویشش این کارو کرد و وقتی دید خودش گند زده و کیک یه بچه با ش-و-ر-ت  و ک-و-ن قلمبه رو برام گذاشته خندش گرفت و عذر خواهی کرد.خلاصه زدیم بیرون و علی نمی دونست کیکیه چی شکلیه.دو قدم بالاتر داداش خانم داییم رو دیدیم و اونم با دیدن کیک به به کرد و بهمون گفت بیاین بریم خونه ما تفلد بگیریم.کلی هم خندید بهمون که با قیافه درب و داغون که از صبح سر کار بودیم اون وقت شب مب خواهیم تولد بگیریم.خوشبختانه گیر سه پیچش باز شد و گذاشت بریم.اومدیم بریم از عابر بانک پوا برداریم دیدیم از اون طرف خیابون یه پرایده و چند تا آدم توش دارن داد میزنن صممممممیم!!صمیییییییم!! کلی هول کردم که کی میتونه باشه این وقت شب؟!!خلاصه دیدم دوستم و شوهرش و فینقیلیشونه.کلی حال و احوال کردیم  و نی نی شون با سبک خر شرک !!حمله کرد طرف کیک و با مانور من خدا به خیر کرد.خلاصه از اونا هم خداحافظی کردیم و رفتیم که بریم که دینگ و دینگ بابا زنگ زد.گفت یانگوم(سهیل داداشم) شام پلو مرغ پخته و بیان اینجا با هم باشیم. ما هم رفتیم و منم سر راهی یکی از این ۱-۲-۳ های پارچی سایا خریدم واسه مامان چون خیلی چیز به درد بخوری هست و کادش بود دیگه.حالا از شام بگم که چشکتون روز بد نبینه.این بچمون نمیدونم موقع موقع آشپزی حواسش کجا بوده که پفوها که شده بود لوبیای خام!سفت و زیر دندون تیک تیک می کرد.ولی بی شرف خوراک مرغش خیلی خوب شده بود.خلاصه خوردیم و  با بابا اینا کیک رو خوردیم و بقیش رو هم واسه فردامون!!نصف کردیم و اومدیم خونه.تازه من همش  دیشب خواب پای ملخ و رون سوسک میدیدم نمویدونم به خاطر رون مرغا بود یا داریم پولدار میشیم و این علایم سلیمان شدنمه!!!خلاصه که کلی تو خواب حالم به هم خورد و ایش و ویشش کردم.باز بگین صمیم تنبلی میکنه و دیدبه دیر آپ می کنه.ضمنا اونایی که پرسیده بودن چرا تو تولدمون فقط قوم یزید بودن و فوم امام حسین نبودن۱!باید طول کنم خدمتتون!!که بابا حوصله نداشت بیاد و تازشم با اینا یه جور دیگه حال می کردم خودم و درجات خود شیرینیم می رفت بالا مادر!!!!

لینک
۱۳۸٦/۳/۳٠ - صمیم

   تفلد!   

ظاهرا تو این دکان از مسایل جدی استقبال نمی شود!!!!!!تعداد کامنت های پست قبل موید آن می باشد.و اما خبر امروز:

امروز ۲۹ خرداد تولد علی یه. بیست و نه سالگیت مبارک  عزیز دلم.

در حاشیه مراسم:

۱-مراسم دیشب تو طرقبه با شکوه تمام و با حضور افتخاری یک عدد پدر شوهر-یک عدد مادر شوهر و کمی هم خواهر شوهر به همراه میزبانان اصلی برگزار شد.

۲-کادوی ایشون  پرداخت وجه خارق العاده ثبت نام در کلاسهای ویژه آموزش شنا به سبک قور قوری بود که قبلا نقدا و به همراه مقادیری اشک!(از جیب مبارک) پرداخت شد.!!!!!

۳-امشب یا آخر هفته هم دوباره یه تولد دو نفره برگزار خواهد شد.

۴-صمیم عزیز در مراسم همش به خشتک آقایی که رو تخت کناری نشسته بود نگاه می کرد چون یک عدد  قورباغه!!!!!!اون تو داشت وول می خورد و آقاهه همش خرت و خرت داشت اونو میخاروند.!ایییییی!!!

۵-ملت اومده بودن تو پارک پونه طرقبه و اونجا بساط پهن کرده بودن و تخم مرغ آب پز بو گندو می خوردن.

۶-نی نی ما امروز صبح  در اولین ساعات تولدش  تقاضای کمی ممه صبحگاهی داشتن!!!!!!! که با برخورد جدی نیروی انتظامی (یک عدد صمیم بد اخلاق) فهمید دنیا دست کیه .آخیییییی نازی نی نی !!

۷- با این خرس گنده ای که شوهر منه شماها توقع داشتین من بیام و نسل خودم رو ازدیاد ببخشم؟!!!!!!!!!

لینک
۱۳۸٦/۳/٢٩ - صمیم

   حريم من   

امير عزيز http://waitwall.blogfa.com يه پستي نوشته بود و خواسه بود نظرمونو بگيم  با عنوان حريم شخصي در خونواده كه چون از نظر من بحث مفصليه يه پست با اجازه امير جان بهش اختصاي ميدم.البته قبلا دكتر گوشزد عزيز خيلي مفصل به اين موضوع  پرداخته بود و منم همونجا نظرمو گفته بودم.و حالا اين امير و اينم سوالاتش :

به نظر شما حريم شخصي در زندگي زناشويي و متاهلي معني داره؟

حریم شخصی از لازمات و واجبات زندگی هر کسی هست(شد مثل خط اول انشاهاي زمان قاجار!!)چه در خونواده و در رابطه والد-فرزندی و چه دردوستی ها و چه در رابطه های زناشویی هر کسی باید مطمئن باشه یه جایی هست و یه چیزی هست که خودش و فقط خودش  با خیال راحت میتونه به اون فکر کنه و در موردش تصمیم بگیره.در مورد زندگی ما خط قرمز های پررنگی وجود داره که ناشی از عدم اطمینان ما به هم نیست بلکه به علت آگاهی ما از حساسیت ها و اخلاق و خواسته های همه.مثلا تا همین لحظه که چهار سال از ازدواج من و علی میگذره اون حتی یه بار هم حقوق دقیق منو نپرسیده و دوست هم نداشته بدونه تو فیشم چقدر نوشته شده.شاید یه عده بگن خیلی مسخره است که تو زن و وشوهری هم از این حرفا باشه ولی از نظر ما این احترام یه حریم شخصی همسرمونه.یه زمانی موبایل من دست علی بود و اون خودش هنوز گوشي نخریده بود مال منو میبرد.یادم نمیاد حتی یه بار اس ام اس هایی که واسم میرسید رو باز کرده باشه.باهام تماس می گرفت و می گفت یه پیام داشتی .اگه منتظر پیام خاصی بودی بگو تا بازش کنم وگرنه عصری که همو میبینیم بخونش.من هیچ وقت سر کیف اون  رو حتا باز نکردم.یه وقتایی فکر میکنم اگه من این اطمینان رو به همسرم نداشتم یا اون آدم فرصت طلبی بود چه کلاه گشادی میتونست سرم بذاره.فقط کافیه زنگ بزنه بگه من شب ساعت 11 میام دیگه کجا میخوای بری و با کی هستی و کارت تو شرکتت مگه چقدر طول می کشه نداریم !از  موجودی سیبای من که خبر نداره بماند هیچ وقت هم در مورد رمزهام ازم نمی پرسه. يه زماني  قبل از ازدواجمون من بنا به دليلي رمز ايميل همسرم رو هم داشتم  يعني خودش بهم داده بودولي حتي نشد يك بار هم يكي از  ايميل هاي  وسوسه كننده اش رو باز كنم و بخونم و ميدونين كه نرم افزار  بستن پيام ايميل و مثل روز اول كردنش هم هست (يعني آنرد نشونش ميده).خيب منم حقوق و موارد ماليم رو تو زندگي با جون و دل ميارم و واسه مناسبت ها بهترین چیزهای مورد علاقه علی رو میخرم واسش.کلا من از اینکه واسه خودم چیز خاصی داشته باشم حال می کنم.و همین حق رو هم به همسرم میدم.

آيا حرفي هست كه حاضر نباشد به همسرتان بگوييد و آيا ناراحت نمي شويد اگر اون موضوعي رو به شما نگه؟(حد و حدود اين حريم در زندگي شما چقدره؟)

مسلما دونستن بعضي چيزا هيچ فايده اي كه به حال طرف نداره كلي هم فكرهاي منفي  ميفرسته به ذخن اون.منم حرفهايي دارم كه لزومي واسه دونستن اونا از طرف همسرم نمي بينم.مثلا فك كنيد پدر من در پنهان  بنا به عادت ساليان سال يه ذره ترياك (چقدر سولوقوني!!) تو چاييش ميريزه و مي خوره.هيچ كس هم نميبينه .آيا گفتن اين به همسرم حماقت محض نيست؟يا اينكه بيام و بگم ميدوني  عموي من قبل از ازدواجش با زن عموم سه بار نامزد كرد و هر سه بارش هم دختره فاتحه خوند بهش و با يكي ديگه پريد و رفت!!!من چيزهايي رو ميگم بهش كه بدونم اگه روزي از دهن يه آدم غرض ورز اونو بشنوه در جريان اون كار بوده باشه.البته  همش رو هم روي  دور نميريزم.فقط اونجاهايي رو ميگم كه مناسب باشه و با يه لحن خيلي عادي هم ميگم كه عادي تلقي شه براش.مثلا ميگم  آره بچه كه بودم يه بار ديدم بابا بزرگم داشت تريام كي خورد فكر كردم شكلاته ازش خواستم به من هم بده بخور.يعني هم موضوع رو فرعي ترش مي كردم:پدرذ بزرگ كه حالا نيست و اتفاقا اون هم مثلا  اينجور چيزا ميخورده) و هم يه جوري بهش ميرسوندم كه چيز پيش پا افتاده اي بوده و هست.اينت نونه هست و مسلما خيلي چيزاي جدي تري تو زندگي ها هست.مثلا چه لزومي داره علي بدونه فلان همكارم كه خيلي باهاش خوبيم و واقعا متين و آقاست قبلا خواستگار من بوده و سه پيچ هم بوده!!يا اگه من در دوران مجردي با بچه هاي كلاسم كه پسر بودن  چند تايي ميرفتيم بيرون و شام ميخورديم و با هم بر مي گشتيم و خيلي هم دوستانه و عادي بوده چه لزومي داره به رخ اون بكشم و يه گوشه ذهنش رو مشغول كنم؟من هيچ وقت جسارت نكردم و از همسرم نپرسيدم قبلا كسي رو دوست داشته و با كسي دوست بوده يانه!دونستنش هيچ دردي رو دوا  نميكنه وقتي الان من همه كس اونم و منو ميپرسته.ضمن اينكه  من و علي ذاتا حسود نيستيم.جالبه كه اگه علي  ببينه من تو رابطه ام با آقايي زيادي دارم پيش ميرم و كم كم يارو داره واسه خودش يه فكرايي ميكنه  علي عين يه دوست بي طرف بهم تذكر ميده كه  يه خورده با فلاني رسمي تر باش و يه بار يه حرفي زد بهم كه تنمو لرزوند و خيلي بهش فكر كردم.گفت صميم جان!مرز بين خيلي چيزها به باريكي يه نخه.لبه تيغه.هيچ وقت هيچ وقت  حتي به خودت اعتماد ۱۰۰ درصن نكن و هميشه جا واسه لغزش بذار.هميشه مواظب خودت باش ... خيلي اين حرفش به دلم نشست چون در شرايط كاملا عادي گفته شد و هيچ اتفاقي  نيافتاده بود.لحن دوستانه و غم صداش  منو متوجه اين كرد كه اون دوستم داره و نميخواد زماني من به خاطر غفلت از خودم احساس بدي بهم دست بده .اين مرد فوق العاده است.

اگر حريم شما توسط همسرتون شكسته بشه چه برخوردي مناسب خواهد بود؟

خب!من تا به حال با اين مورد  تو زندگيمون برخورد نكردم ولي ميدونم خيلي ناراحت كننده است.اول رفتار خودمو مرور ميكنم ببينم آيا من خودم هميشه حريم همسرم رو رعايت ميكزدم يا نه.اگه جاهايي بوده كه منم شكستي نازك اونو شكوندم پس فقط بايد در اون مورد سكوت كنم چون جواب رفتار ناشايست خودم بوده .ولي اگر هميشه هواي همو تو اين موردا داشتيم و اين دفعه اولش بوده تا جايي كه بتونم و بدونم اينكار طرف رو جري تر نميكنه اغماض ميكنم.و اگه درجه ناراحتي ام خيلي بالا باشه حتما در فرصتي مناسب و تو شرايطي كاملا آروم باهاش حرف ميزنم و ميگم چه چيزهايي واقعا منو ناراحت ميكنن و چه انتظاراتي رادم واسه موارد خصوصي خودم.سعي هم ميكنم مستقيم نگم .اين واسه موارديه كه خودم قبلا در موردشون با همسرم صحبت نكرده باشم ولي اگه با آگاهي اين كارو كرده باشه خوم رو بيشتر در خودم ميپيچم و اجازه ضربه بعدي رو بهش نمي دم و سعي هم ميكنم حساسيتش رو برانگيخته نكنم و اگه اصلا حق حساس شدن هم نداشته!!! يه برخورد جدي و بعدش ملايم و مهربون ميشم مثل هميشه.

فقط اينو بگم و برم كه زندگي به من فرصتي داد تا بعضي اخلاق هاي نيمچه بد!!! خودم رو اصلاح كنم و اين فرصت  رو در كنار مهربون ترين همسر  دنيا داشتم.اعتماد به همسر بزرگترين نعمت زندگي مشتركه و اميدوارم همگي شيرينيش رو تجربه كرده باشين  و يا فرصتش رو در آينده داشته باشين.

لینک
۱۳۸٦/۳/٢٦ - صمیم

   مرکز مشاوره شرق کشور!!   

در همین مکان شریف به کلیه سوالات دانشجویان عزیز در حد توان پاسخ مناسب داده می شود.در مورد انتقالی هم بپرس جانم!در خدمتیم!ضمنا دانشگاه ما رتبه سوم یا چهارم رو در سطح کشور داره.خودتون حدس بزنین دیگه و اگه احیانا منو شناختین به روم نیارین لطفا!!!!
لینک
۱۳۸٦/۳/٢۳ - صمیم

   بگو چه کنم؟   

خدا یه کوفتی خناقی چیزی به جون این امین بندازه تا وبلاگش درست باز شه و من مجبور نشم جواب سوالاتش رو اینجوری محترمانه!!در یک پست جداگانه بدم!!:ایییییششششششش!!!

1- دانشجویه کارشناسی عمران چند ترم میتونه مرخصی بگیره
2- من بعد چند ترم سنوات میخورم ( ورودی 81 )
3- من با داشتن چند واحد میتونم مرخصی بگیرم ( یعنی اگه 1 واحدم مونده باشه میتونم مرخصی بگیرم یا نه ؟)
4- من تا چند ترم میتونم پروزه ام را ناتمام اعلام کنم و فقط نصفه شهریه ثابت رو بدم

جواب سوال اول:کلا دانشجوهای کارشناسی میتونن ۳ تر م و در صورت اضطرار و مورد خاص تا ۴ ترم هم مرخصی بگیرن.

۲-حداکثر طول تحصیل مجاز واسه بچه های کارشناسی ۶ سال یا به عبارتی ۱۲ ترمه و بعد از اون سنوات میخوره بهشون یعنی میره تو کمیسیون موارد خاص انشگاه و اگه اونا موافقت کنن با پرداخت شهریه(واسه روزانه ها) یه ترم یا حداکثر دو ترم دیگه فرصت میدن بهشون تا لیسانس بگیرن.ضمنا این قانون واسه شاهد و ایثارگر فرق میکنه و اونا فرصت و سنوات بیشتری دارن.

۳-حتی با داشتن یه واحد  تا فارغ التحصیلی هم میتونی مرخصی بگیری .

۴-در مورد پروژه اطلاعی ندارم ضمنا این قوانین در هر دانشگاهی فرق نیکنه.ایین نامه دانشجویی دانشگاه خودتونو بایدبخونی و ضمنا اینقدر هم دودره بازی نکن و درست رو بخون بچه!!!!!
من یه داداشی دارم که ۲۵ سالشه و تو آشپزی رودست نداره.بهش میگیم یانگوم!!!کلا این بچه شکموها و چاق و چله ها ـ(مثل خودم!!) آشپزیشون خوبه!همینه که مامان با خیال راحت رفته و حتی  نذاشتن شام شبشون رو حداقل بذاره تو یخچال که اماده باشه!!سهیل از بچگی عاشق غذا درست کردن بود و جونش واسه این کار در میرفت.روز اولی که مامان رفت آقا میره تو حوزه نظام وظیفه خودشون و شروع به اشپزی میکنه.به بابا که زنگ زدم تا احوالشونو بپرسم و بگم شام چی درست کنم براتون گفت کجای کاری دختر!!؟ یه مرغ سرخ کرده ای  درست کرده واسه خودش و خودم که دارم انگشتام رو هم میخورم.خب به سلامتی شام اول رو با خوشی و بدون اورژانس خورده بودن!!دیشب سهیل زنگ زده که دارم واسه شاممون قیمه به سبک مکزیکی! !!!!!درست میکنم اونم با گوشت چرخ کرده.اول ماساژش بدم بعد بذارمش تو یخچال یا اول همه ادویه رو بزنم توش و پیاز هم بریزم تو گوشت و ورز بدم و قلقلی کنم و بعد قلقلی ها رو بذارم تو یخچال تا خودشو بگیره؟!!!!از اینهمه ذوق و استعداد این بچه واقعا من چی میتونم بگم؟!!!!جالبه که خیلی هم خود مختاره! ما دیده بودیم که دختر رو وقتی شوهر میدن اون اولها واسه اینکه یه نموره چشمه بیاد جلوی خونواده شوهر  راه به راه آشپزی میکنه و میفرسته خونه مادر شوهره!!حالا حکایت این سهیل ماست که وقتی نامزدش میاد خونه مامان اینا انواع و اقسام غذاهایی رو که به خواب شب هم ملت نمیبینن درست میکنه و میذاره جلوی اون و کلا زحمتی هم واسه مامان نداره!!همه اینا به این شرطه که آقا سر حال و کیف کوک باشه وگرنه از هاپوی آقای پتیول هم بدتر میشه این داداشی من!!!!!!!!خلاصه خوشبختانه من خیالم بابت بابا راحته و البته  دارم غصه هم میخورم که تا جمعه که بابا میخواد بیاد خونه ما آیا غذایی مونده که پسر اشپزش براش درست نکرده باشه و اون وقت من چه خاکی تو سرم بریزم و چی درست کنم واسه بابایی؟؟سنگ صبور من لطفا بگو چه کنم؟!!!(چقدر از این جمله مزخرف تو مجله ها بدم میومد!)

لینک
۱۳۸٦/۳/٢٢ - صمیم

   خبر هاي هفته   

عناوين مهم خبر هاي هفته :

۱-تو رو خدا جون هر كي دوست دارين هر وقت عشقتون كشيد  منو لينك كنين اينقدرم ازم اجازه نگيرين چون نميتونم به تك تك دوستاي گلم اجازه كتبي بدم .بازم ميگم هر چي از اين جا وردارين و بنويسين نوش جونتون  . اينجا همچين تحفه اي هم نيس كه به خاطر لينكش چند بار تقاضا كنين و من هم يادم بره اوكي بدم!!

۲-اين هفته امتحانات دانشجوها شروع ميشه و پشتش هم كنكور سراسري و پدري از من در مياد كه مادرش ناپيداس!!كار آموزشي همين چيزاش بده ديگه مادر!!نفرين بچه هاي مردم پشت سرته هميشه!!

۳-مادر محترمه در يك اقدام انتحاري واسه چهارمين بار به كشور مدرن و دل انگيز!!سوريه مشرف شدن و همه ما رو تو اين شلوغ پلوغي اوضاع ول كردن و رفتن!حالا من موندم و بابايي و يه حوض گنده!و ناهار و شامي كه بايد روح صميم بپزه !چون خودش همش سركاره اين روزا!

۴-من انقدر سوتي دادم تو همين وبلاگ كه بعيد ميدونستم شماها حدس نزنين ساكن كجام.همونطور كه ((((سبك وزن )))))بلا همون اول گفت ما ساكن مشهد هستيم.البته نژاد خانوادگي ما از طرف بابا به كرمانشاهيهاي فيفيلي و اديب بر مي گرده!!! مامان بزرگ بابايي از شاهزاده هاي قاجار بوده و پدر بزرگش هم امام جمعه كرمانشاه.والبته فرق زيادي بوده بين امام جمعه هاي الان!! و اون موقع.حالا چطور ميشه كه ما سر از مشهد در مياريم داستاني داره كه فرصت شد ودلتون خواست ميگم.

۵-شرح سفر تهران رو ميذارم يه وقتي كه حالشو داشته باشم تا شماها هم حالشو ببرين.به قدري ساعت خواب و بيداريم بهم ريخته كه نميتونم راحت تمركز كنم.خستگي مفرط عضلاني دارم و بي حالم.همين روزاس كه همگي بيايين مشهد هم فال و هم مراسم ختم!!

۶-مكه كنسل شد.خيلي فكر كرديم درباره اش.منتظر فرصت هاي بهتر در آينده نزديك هستيم.

۷-درجه خنگول بازي من اومده پايين و كمي تا قسمتي ادم وار شدم.متاسفم!!

۸-يه كيف باحال به مامان انداختم!!!از تهران خريدم واسش.ولي پول هزينه راه و بكش و بيارش رو كه بايد يه جوري حساب ميكردم ؟نه؟!!! خودم ميدونم خيلي پست هستم.لطفا شما تكرارش نكنين!

لینک
۱۳۸٦/۳/٢۱ - صمیم

   پیش سفر نامه   

ای وای !!راست میگین ها!!من یادم رفت بگم دارم میرم مسافرت.البته یه جا گفتم من دارم میرم کرمانشاه و تهران و کسی سوغاتی موغاتی نمیخواد؟ خب حالا برگشتم ولی فقط تونستیم  پارک ها موزه های تهران رو بریم که  اونم چه حالی داد!کلا ۶ روز اونجا موندیم و امروز صبح هم برگشتیم سر خونه زندگی خودمون.تازه به کرمانشاه هم نرسیدیم بریم.پس کاک و شیرینی خرمایی  هم که رو هوا رفت..میام و شرح سفرمون رو میدم.فعلا بای همگی.
لینک
۱۳۸٦/۳/۱٦ - صمیم

   ويارانه!!   

دلم يه هوا توت فرنگي ميخواد.دوست دارم صداي گوجه سبز خوردن كروچ كروچ بقيه رو بشنوم.بي حوصله شدم.دلم همش شربت آلبالوي سن ايچ هوس ميكنه.دست و دلم به كار  خونه نمياد.دوست دارم بخوابم.صبح ها يه ذره بداخلاق شدم ولي با ناز كشي شوشتنگ خان(همون اصطلاح قزن قفلي كپل خودمون) بهتر ميشم.از نون بدم مياد.از مرغ سوخاري بدم مياد.از علي خوشم مياد!! چه مرگم شده آيا؟

پ.ن.

۱- بابا دلتون خوشه!بچه كجا بود؟

۲-چهارشنبه و پنجشنبه پيش يه مسافرت يه روزه رفتم  قم و جمكران.حسابي طبع و ميلم عوض شده!!!

۳-هزار كيلومتر بكوب برو جمكران بعد هوس مكه كن.بعد از بين ۲۰۰۰  نفر  تو سازمانتون كه متقاضي هستن   قرعه كشي كنن واسه مكه و زرتي اسم تو وعلي دربياد  وفرداش بگن به جاي هشت تومن  برين ۱۰ تومن  بريزين واسه پول پيش خريد آپارتمان و ديگه كپك هم ته جيبتون نمونه و و هي فك كني چكار كنيم بريم مكه يا خونه بگيريم؟بعد غصه ات بگيره كه وقتي هم خدا ميخواد بهت حال بده همچين حال ميده كه قرت بند نياد و اين وسط زرتي فس ذوقات ميخوابه و ....

۴- اصلا دلم ميخواد اينقدر غر بزنم.كسي اعتراضي داره؟بگه تا ماچش كنم ناراحتيش برطرف شه!!!!

۵-ماماننننننننننننن!!!! 

 

لینک
۱۳۸٦/۳/٦ - صمیم

   روزتان را بدون بوس آغاز نكنيد...   

ممنون از تسلي هاتون.انگار اگه من بفهمم هيشكي قبول نشده  اين دردي كه داره مثل خوره روحم رو ميخوره!!!(بوف كوري شد!) آروم ميگيره!!اينم رو همه اون چهار باري كه كنكور دادم تو زندگيم!!آدم خوبه كنكور آدميت !!قبول شه!!!(جاننننننننننننن!؟)

ورداشتن هلك و هك بهمون فرم سهام عدالت دادن تا پر كنيم!بابا!يافت مي نشود....عدالتش كجا بود كه سهامش باشه؟.اينا همه مسخره بازيه كه هر وقت گند زدن دوزار بريزن تو حساب كارمندا و خفشون كنن!تازه اگه اونم بريزن.من كه خيلي از اين مانورهاي مسخره بدم مياد.بساطشون رو هم جمع نميكنن اينا!هر كي از راه ميرسه يه گندي به اين گل وبلبل!!ميزنه و نفر بعدي ژتون به دست پشت سرش منتظره تا نوبتش شه!ول كن بابا!حال خودمم ندارم چه برسه به اين حرفاي  صد من يه غاز!!

اصلا من ديگه اين علي رو نميخوام!مگه زوره؟ديروز منو ناراحت كرد منم ميخوام بذارمش پشت در تا نمكي بياد ببرتش منو از دست اين جونور راحت كنه!آقا ديروز  ساعت ۵ به من زنگ زده كه ۵ و نيم حاضر باش ميام خونه دنبالت بريم بيرون.حالا من تو تخت خوابيدم و دارم واسه خودم كتاب سووشون رو واسه چندمين بار ميخونم و حالشو ميبرم!خيلي هم خوابم ميومد و تازه هم رسيده بودم خونه.حس دراز كشيدن و مطالعه ام ميومد.گفتم اگه بگم نميام ني ني!!ناراحت ميشه.خلاصه گفتم پس بذار من برم دوش بگيرم تو يواش يواش بيا.منم رفتم تو حموم و يهويي هوس كردم هلو پوست كنده بشم!!خب!ظريف كاريه ديگه!با ماله و فرغون كه نميشه آدم خودشو خوشگل و خوش بو كنه!لوسيون و شامپو بدن مخصوص و ژل قبل از حمام و وسط حموم و بعد از حموم زدن كه به دو ثانيه نميشه!ميشه؟بعدشم من دوش گرفتن هام هويجوري به عمه ملوك بيشتر شبيهه تا خودم!خلاصه كه من با سلام و صلوات ساعت ۶ اومدم بيرون و يه فروند همسر كمي غر غرو رو ديدم.به ايكي ثانيه موهامو خشك كردم و آرايش كردم و تازه ايشون حتي اين هلوي نورسيده!!رو حتي بوس هم نكرد.منم نشستم كنارش و چاي و شيريني خوردم و كمي حساب كتاب  كردم و شد يه ربع به هفت.يهويي آقا رفت تو اتاق و لباساشو عوض كرد و گفت اصلا هيچ جا نميريم!!منم خيلي خوشحال شدم كه آخ جون!خونه ميمونين و خودمو واسش لوس ميكنم و اينا!ديدم نه برق ها رو هم خاموش كردو نشست رومبل  و نگام هم نكرد.منم نشستم كنارش و گفت ميخوام تنها باشم.خب تا اينجا قبول دارم كه من زيادي لفتش داده بودم و حس بچه رو كشتونده بودم!!تازه  دوزاريم افتاد كه از چي ناراحته.وتي من تو هال نبودم كارگرش بهش زنگ زده كه دو تا از دوستاتون اومدن شركت و ميخوان دستگاه هاتونو ببينن.خب اونم اجازه داد.نيم ساعت بعد دوباره از شركتش زنگ زدن كه اون دو نفر كلي هم فيلمبرداري كردن و رفتن!!علي هم از عصبانيت داشت منفجر ميشد كه احمق ها!مگه من اجازه دادم كه اون دونفر فيلم بگيرن كه شماها گذاشتين؟ميدونين!آخه كار اينا و  نحوه توليدشون معمولا سكرت هست و هر كي هر كي نبايد از طرز كار دستگاه ها باخبر بشه چون دست زياد ميشه.علي هم خيلي به كارگاه و دستگاه هاش حساسه.خب  يكي نيس بگه تو كه اينقدر از اين قضيه ناراحت شدي به من ميگفتي از تو ناراحت نيستم ولي ميخوام تنها باشم.خلاصه جونم واستون بگه كه من چون عادت به كل كل ندارم و اينجور مواقع سعي ميكنم هيچ حرفي نزنم رفتم تو اتاق و دراز كشيدم ولي كلي هم حرص خوردم!علي هم اومد و صاف پتو رو كشيد رومن چون فكر ميكرد من خوابيدم.منم تا خود صبح يه ضرب خوابيدم و صبح هم كلي ناراحت شدم كه چرا ديروزم رو الكي خراب كردم.تازه موقع خداحافظي بوسش هم نكردم!!خوب كردم!

پ.ن.

۱-وبلاگم يكساله شد.از همتون ممنون.فرصت خوبي بود واسه پيدا كردن دوستاني مهربون كه منو فقط به خاطر خودم دوست دارن.

۱-راستي چرا شماها فك كردين ما تهران زندگي ميكنيم؟

لینک
۱۳۸٦/٢/۳۱ - صمیم

   صميم غير مجاز شد!!   

نميخوام!!من حتي مجاز هم نشدم!كارنامه سیب (اصطلاح تخصصی) من خیلی خوب بود.مامانننننننننننننننن.....

پ.ن.

تا اطلاع ثانوی به علت خاکشیر بودن روحیه نویسنده این وبلاگ کور خوندین اگه فک کردین قراره تعطیل شه!!!!!!!

لینک
۱۳۸٦/٢/۳٠ - صمیم

   چه کسی نوه اول مرا خورد؟   

خب من نیازی نمی بینم  که به قول یکی از دوستان تخلیه اطلاعاتی بشم چون با زبون خوش خودم اومدم تا بگم که خدا این صمیم رو دوباره بهتون داد.قبل از این باید یه خبر دیگه هم بدم:من حامله نیستم .یه خواهر دارم که اونم حامله نیس.یه مامان دارم که متاسفانه همین دیشب اونم حامله نشد!!!!ولی یه جاری ۲۲ ساله دارم که گفتم همین آخرای تابستون رفتن خونه خودشون!خب به سلامتی شما ایشون دچار مرض بس اسفناک حاملگی شدن!! خدا خودش بهش رحم کنه.حالا بذارین قضیه اش رو تعریف کنم البته نه اینکه چطوری حامله شد ها!!نه!اونش دیگه به من و شما مربوط نیست.با شما هستم!بله با شمام...بله!شما!اون آقایی که ته سالن واستادین و دارین حرفهای خاله زنکی منو گوش میکنی !!!مربوط نمیشه!حالامیخوام بگم چه جوری به مامان جون(مادر شوهر مشترکمون) خبر دادن و اون چکار کرد.من  بنا به دلایلی که متعاقبا به استحضارتون میرسونم! دوشنبه نتونستم برم سر کار و رفتم خونه مامان جون تا ازم مراقبت پزشکی به عمل بیاد!ساعت ۷:۳۰ صبح اونجا بودم!در کمال تعجب دیدم این جاری جون هم اونجاس .سلام و ماچ و تف تفی  کردیم همو و من رفتم بالا.تا نشستم خواهر علی  گفت راستی صمیم اگه گفتی چه خبره؟یه خبر داغه داغه!فهمیدم جریان چیه و خیلی خوشحال شدم و تبریک گفتم و بعد هم شروع کردم از توصیه های  مخصوص و ویژه و صد البته من در آوردی خودم در مورد دوران بارداری حرف زدم.با دهانهای باز اونها هم حال میکردم. خلاصه پریدم تو آشپزخونه و رفتم پیش مامان جون و گفتم حالا دیگه به ما نمیگین  این  چیزا رو شیطون خانوم!!؟ و دیدم سگرمه های اون تو هم رفته و یهو گفت ههههه!!هنر کرده هنوز نذاشته مهر محضرش خشک شه زرتی توله انداخته!!!!!!!! بلللللههههههههه!!مامان جون و این حرفا!چشمام داشت راست وایمیستاد.گفتم مگه شما خوشحال نیستین؟انگاری فحش ناموسی دادم همچین نگام کرد که میخ کوب شدم و گفت چه خبر بود؟کی دنبالشون کرده بود؟انقدر مادر و خواهرای دختره  تو گوشش خوندن که  بلاخره این پسره خر شد و کار دست خودش و دختره داد!خاک بر سرت کنن پسر! روز قبلش مامان این جاری من که ماشالا خودش ۸ تا بچه و ۶ تا نوه داره  زنگ زده وبا کلی ذوق و افتخار خبر حاملگی عروس ۸ ماهه این خونواده رو داده.کلی هم ذوق کرده که نوه اول اینا رو دختر خودش قراره بیاره. مامان جون هم نه میذاره و نه ور میداره میگه خب که چی؟ چه خبر بود مگه هول بودن و ما کی از اینا نوه خواستیم و اصلا جالب نیس تو این شرایط و ....خلاصه با تراکتور اعماق روح و روان خانمه رو شخم میزنه و بعد هم خداحافظی میکنه! اینو هم بگم که این اولین باری بود که من میدیدم مامان جون از چیزی واقعا ناراحت میشه و خنده های معروفش  میپرن و اخماش تو همه.گفتم بابا ول کنین خیلی که دلتون بسووزه  میگم مگه شما نونشو میدی که ترس ورت داشته؟اونم گفت صمیم جون من دلم از این میسوزه که این خنگ ها حتی وقت نکردن برن ماه عسل و دختره که خونه داری میکنه و شوهرش هم یکسره سر کاره و هنوز هیچی از جوونی و گردش و تفریح نفهمیدن که اینجوری دست و پای خودشونو بستن .خب اینا رو که راس میگه مامان جون!ولی من بهش گفتم وقتی کسی همه هنر زن بودنشو تو زاییدن بچه میدونه اونم چند تا چند تا دیگه شما که نمیتونین کاسه داغ تر از اش بشین. حالا خوبه نوه ششمشون بود وگرنه چکار میکردن. !کلا دل مامان جون از خیلی چیزای  اینا چرکی بود و به عبارتی این عروسه طفلی اصلا به دلشون نشسته بود و چون پسرشون پسندیده بود اونا هم موافقت کرده بودن و کلا خیلی تفاوت مالی و فرهنگی دارن و البته اونا آدمای خیلی ساده و بی آزاری هستن که در جای خود خوب هم فامیل دوماد رو درست کردن!بگذریم!من فک میکردم وقتایی که میگم ما حالا حالاها بچه نمیخواهیم و مامان جون تایید میکرد و میگفت  کار خوبی میکنین حتما میخواسته ما ناراحت نشیم  ولی اون روز دیدم واقعا از ونگ ونگ بچه اونم اول زندگی اصلا خوشش نمیاد.خود مامان جون که ۴۱ سال پیش ازدواج کرده بعد از ۶ سال اولین بچش رو دنیا آورده و فک کنبین اون موقع ها که چه حرفایی نمیزدن و چه کارایی که مادر شوهر ها نمیکردن .خلاصه ضد حال اساسی خورد به این عروس دومیه.  مامان جون قبلا هم چند بار بهشون اخطار داده بود که بچه مچه خبری نیس ها!و بیخودی خودتونو گرفتار نکنین که من میدونم و شما!خوشبختانه انقدر لحنش همیشه نرم و مهربونه که ناراحت نمیکنه آدمو.اونا هم خیلی به شوخی گرفتن.اینو هم بگم که این زوج تازه والدین شده هنوز قرض و قوله دارن و با حقوق ۲۵۰ تومن زندگی میکنن و خونه هم ندارن و خلاصه خیلی کار داشتن تا به بچه برسن!البته سیستم فکری من و علی  و مامان جون اینا خیلی نزدیک همه.من آمادگی ذهنی زن و بلوغ مادر شدنش رو مد نظر میگیرم نه ترشح هورمون های زنانگیش رو .برکت و رزق بچه رو هم که خدا میرسونه و تلاش پدر مادر بچه ولی خداییش از این آدمایی که خودشونو لایق گردش تفریح و بریز بپاش نمیدونن خوشم نمیاد.حالا هم دعا میکنم نی نی شون به سلامتی بیاد و برکت بیاره با خودش و جالبه که ککم هم نگزید و همون یه ذره علاقه ای که به نی نی داشتم هم پرید و رفت.مثل این میمونه که دنبال یه گوشی خیلی باحال و توپس و گرون  باشین و یهویی اونو دست آبدارچی اداره تون ببینین و تو ذوقتون بخوره.!! در مثل هم که مناقشه نیس!!

و اما از خودم که خدا منو به شما داد دوباره!آنچنان اسها.... خفنی شده بودم که داشتم میمردم.یه پام تو دسشویی اون یکی هم باز تو دسشویی بود. دکتره گفت از نوع عفونیش که خیلی هم شایع شده گرفتی و نباس بندش بیاریم و باید بدنت همه اونا رو تخلیه کنه.حالا یا میمیری و یا زنده میمونی!!!روز دوم که حالا داشت بهتر میشد یهویی روز از نو وروزی از نو!این وسط زد و آنچنان پریو.....هم شدم که دیدنی بود اوضام.نمیدونستم دلپیچه مال کدوم یکیه !خوشبختانه حالم کمی رو به بهبودیه.ضمنا واحد اندازه گیری آب بدن هم بعد از این آفتابه می باشد.به علی میگم فک کنم دو سه آفتابه اب بدنم رو از دست دادم !!میگه خاک بر سرت مگه تو هنوز از آفتابه استفاده میکنی ؟   ولی راستش رو بگم من از همون بچگی نمیتونستم از این وسیله شیک دست به کمر استفاده بهینه کنم و همه محتویاتش رو در پاچه های محترمم خالی میکردم!!!الان هم هر وقت میرم دسشویی باید شلوار یا دامنم رو در آرم و پایین لخت!برم اون تو.البته دیگه با ایشون کاری ندارم!این چند روز هم رسما بدون پوشاک  در منزل میچرخیدم و ثانیه های حیاتی رو صرف  پایین کشیدن شلوار نمیکردم!میگم یه سرچی بکنن به چه کلمه هایی تو این پست بر میخورن این ملت!!

پ.ن.

۱-میگم اگه یه زوج جوون بخوان بیان تهران گردی کنن ۱-کدوم هتل واسشون مناسب و خوب در میاد فقط سرویس بهداشتیش  و حمومش خیلی مهمه براشون  و اینکه به موزه ها و مناطق گردشگری تهران و همچنین مترو نزدیک باشه.۲لطفا محدوه قیمتش از شبی ۲۰ تومان بیشتر نباشه یا اگه بود بگین چقدر!و آدرس هم بگین.- از کدوم پاساژ ها و مراکز خرید شما توصیه میکنین دیدن و خرید مناسب بکنن ۳-به ترتیب از کجاهای جالب و دیدنی شهر دیدن کنند.من بهشون هتل ملل رو توصیه کردم شبی ۲۶۰ دلاره!!رستوران فرانسوی هم داره .خیلی با حال بود دیدن قیافشون!!

۲-راستی  ما تصمیم داریم تو خرداد یه سر بریم کرمانشاه..کسی سفارشی چیزی نداره؟

لینک
۱۳۸٦/٢/٢٥ - صمیم

   همين!   

من كار بد نكردم ها!!!
لینک
۱۳۸٦/٢/٢٢ - صمیم

   ترس های من!   

چند روز پیش حاج باران عزیز  منو به ترس بازی دعوت کرده و من هم که ثانیه به ثانیه وب دوستامو چک میکنم!!! تازه الان فهمیدم دعوت شدم.البته قبلا گیلاسی هم فله ای!!دعوت کرده بود از همه!!اومممممم!! فک کنم یه جایی از ترسام گفتم ولی یادم نمیاد تو کامنتدونی کسی بود یا همین جا بود یا به یکی از دوستان حضورا می گفتم!!!ای خشک بشه همین چق ذرع!!!حافظه!! این آخری اصطلاح صبا بود که خدای چیزای من در آوردی و خنده داره!!خب! و اینک ترس های من:

۱-ترس از تجاوز:از بس مامانم به گوش ما خونده بود که مواظب ماشینی که سوارش میشین و قیافه راننده و مدل کاربورات ماشین و بوق یارو!! وشماره پلاک و این چیزاباشین که من همیشه از این میترسیدم که یه ماشینی با یه اقای پیرمرد و مهربون منو سوار کنه و وسط راه آقاهه پیرمرده ریش و سبیل مصنوعی اش رو برداره و  در حالی که حتی نمیتونم داد بزنم یهویی منو بخوابونه صندلی عقب و کار بد بد!!کنه !آخهههههه این چه مدل آگاهی دادن به بچه ای یه که در سن ۸ سالگی با باز کردن چشماش در نیمه های شب !!مامان و باباش رو دید میزده و حاضر بوده به هر سوال مامانش در مورد چگونگی همون کارا!!! توضیح کامل بده!!!آخه خدارو خوش میاد که همش تو گوش این بچه که چشم و گوشش در حال انفجار بوده (و هست!) از این امور پیش پا افتاده بگن؟خلاصه که در سنین ۱۶ تا حدودا ۲۴ سالگی من خیلی از این مورد ترس داشتم و تصور اتفاقی که قراره با خشونت زیاد واسه یه خانم بیفته تنم رو میلرزوند.بعدنا  یه مقاله خوندم در مورد کارهایی که  خدا نکرده باید بعد از این اتفاق انجام بدین و خیلی واقع بینانه تر به این مساله نگاه کردم ولی هنوزم تو این مملکت بی صاحاب این ترس یه گوشه دلم خیلی کوچولو هنوز خونه داره!!

۲-ترس از زایمان!!! اینم از اون ترس های زنونه اس که هنوز نتونستم باهاش کنار بیام. شروعش هم از اونجاس یه دوستی داشتم  که نی نی دار شد وبه معنای واقعی موقع زایمان تو یه بیمارستان دولتی  قصابیش کرده بودن .چون خواهر شوهراش اعتقاد داشتن باید پدر یک زن در بیاد تا مادر شدن رو قدر بدونه!!و شوهره هم میگفته پول نمیدم تا سزارینت کنن و  زرتی بچه در بیاد و فکر کنی ننه من هم به همین راحتی منو زاییده!!و اون دوست احمق من هم با آب و تاب همه جرییات خون آلوده اون تجربه  رو با آب و تاب برام میگفت!باور کنین بدنم هموز از گفتن و شنیدن این حرفا بیحس میشه.هر چند هی به خودم امیدواری میدم که الان  چون حسی نداری  نسبت به بچه واسه همین می ترسی و بعدا که یه نی نی رو تو دلت داشته باشی انقدر دوسش خواهی داشت که منتظر اون لحظه هم میشی!چه میدونم والا!ولی من از تصور وارد  شدن چیزی به اسم معاینه به بدنم حالت تهوع بهم دست میده.و به شدت هنوز هم از زایمان میترسم!!بیخودی هم نگین الان زایمان بی درد اومده که اون دیگه بدتر!تصور اینکه دکتر اشتباه کنه و من قطع نخاع بشم منو دیوونه میکنه!!

۳-ترس بعدی من مربوط میشه با ارتفاع!خیلی ترس همه گیر و معمولیه ولی من هیچوقت نتونستم با این ترس کنار بیام.علتش هم مربوط به ماجراییه که وقتی ۴ سالم بوده واسم اتفاق افتاده.من عادت داشتم بعد از ظهر ها روی تراس کوچولوی خونمون بشینم و وقتی مامان اینا خوابن تنهایی بازی کنم!!یه روز یهو یه پروانه قشنگ دیدم که داشت دور گل های باغچه میچرخید و بعد اومد بالا و بالاتر تا رسید کنار دستای من و بعد هم رفت!منم فورا رفتم روی نرده های تراس واستادم و دستامو باز کردم و شروع کردم به بال بال زدن و با همون سرعت خودم رو انداختم پایین تا خیر سرم پرواز کنم!!حالا تصور کنین این تراس بالای پله های یه زیر زمین قرار داشت پس تا سطح زمین خیلی بیشتر فاصله داشته.من فقط یادم میاد محکم خوردم زمین و زیرم!!خیلی درد گرفت.خدا رحم کرد رو تیزی پله ها نیفتاده بودم و راست افتاده بودم روی سطح قبل از اولین پله.عکس العمل مامان وقتی اون صدای وحشتناک رو شنیده و منو پخش زمین دیده بود خیلی منو ترسوند.از همو ن موقع من از ارتفاع و نزدیک شدن به لبه یه جای بلند حتی با وجود حصار هم میترسم.و حدودا یه سال پیش بود که با اصرار علی تصمیم گرفتم سوار این فانفار بزرگ بزرگا بشم و حتی با وجود کابین شیشه ای بازم میترسیدم.

۴-ترس از آب و خفه شدن!!بگو تو چیت مثل آدم میمونه که علت ترسهات هم به آدم شبیه باشه!!سال ۷۹ با صبا میرفتیم استخر و آموزش شنا!معلم احمقمون انقدر شعور نداشت که بفهمه وقتی من از اب خوشم نمیاد جلوی ملت اصرار نکنه هنوز که شنا هم بلد نیستم بپرم تو اب و عمیق رو تجربه کنم!!بهم گفت عینک شنامو بردارم و بدون محافظ بینی بپرم تو عمیق!بعدشم گفت من باهاتم.قرار بود من وقتی پریدم تو عمیق سریع برگردم و به پشت که بلد بودم <شنا کنم و خودمو برسونم به اونطرف استخر!بعدشم خود خرش با یه دسته بیل (راست میگم ها!)واستاد کنار اب تا وقتی من داشتم میمردم اونجا بزنه تو سرم و من خیلی زجر کش نشم و به علت ضربه مغزی بمیرم نه خفگی!!مثلا میخواس من دستم رو بگیرم به اون چوبه و خفه نشم.منم پریدم تو اب و همون لحظه اومدم بگم وای چه سرده!! که چند بشکه آب کار دار رفت تو دماغ و دهنم و اومدم به پشت شنا کنم که عین خر های رم کرده !هول کردم و همین جور صاف رو اب واسه یه ثانیه موندم و دیدم همچین خوشگل دارم میرم به اعماق ته استخر !!اومدم بگم کمک که دیدم مربیه روشو برگردونده و اصلا یادش رفته به من نگا کنه!بچه ها هم هر کی سرش به کار خودش بود و چون من نفر آخر بودم و کسی هم منتظر نبود همه رفته بودن بازی کنن.خیلی سخته گفتن اون حسی که داشتم!ترس منو فلج کرده بود و شناور شدن و خودمو سبک گرفتن کلا از ذهنم رفته بود.فقط یه آن دیدم مربی سوت زد که بیا برون!خاک بر سر نمیدید من اون زیر موندم و دارم دست ووپا میزنم.فقط یادم میاد یه نفر بند مایوم رو گرفت و منو به چوب اون زنیکه نزدیک کرد!!منم انگار حبل متین رو گرفتم خودمو آووزون چوبه کردم و به کنار رسیدم.اونی هم که نجاتم داده بود یه مربی شنای دیگه بود که صبا حالیش کرده بود من ترسیدم و نمیتونم شنا کنم. .همه این اتفاقا در کل یه دقیقه هم نشد.کلی آب خورده بودم و بی حال کنار لبه استخر افتادم. صبا پرید بیرون و سرمو کج کرد و  کلی آب بدمزه از دهنم در اومد.جالبه که از نظر اونا این یه مساله خیلی ساده بوده و من بزرگش کرده بودم.به ناچار چون رییس اون جا مامان دوست صمیمی صبا بود از خیر شکایت گذشتم ولی اون لحظات رو هرگز نمیتونم فراموش کنم.واسه همینه که امسال هزینه ثبت نام علی رو در یک استخر عالی با معلم خصوصی و یه فروند نجات غریق واسه آموزش شنا شخصا به عهده گرفتم و اینجوری ایشون کادوی تولدی بس نشاط انگیز رو دریافت کردند(البته پیشاپیش).

۵-دیگه ترس خاصی یادم نمیاد.همین ها رو هم کلی فکر کردم تا یادم اومد.منم به نوبه خودم  ازتمام کسانی  که اینجا رو میخونن دعوت میکنم از من به عنوان دعوت کننده اگه دوس داشتن نام ببرن که کسی بهشون نگه سر خود بازی کردن و از ترسهاشون بنویسن و یه ندایی هم بدن تا منم برم و بخونمشون.شاد باشین.

لینک
۱۳۸٦/٢/۱٥ - صمیم

   آموزش رايگان گرامر!!!   

چند روزي امكان دسترسي به نت رو نداشتم و واقعا كلافه شده بودم.خب!از كجا بگم كه كلي خنگول بازي و ادا بازي از خودم در آوردم .اول از تصميماتي كه يههههوووووووميگيرم بگم براتون.فك كنين يه نفر از صبح رفته سر كار تا ساعت 5 عصر اداره بوده (چون سرش شلوغه اين روزا) بعدش بدو بدو رفته كلاس زبان و 2 ساعت با بچه هاي مردم(والله اينا كه جاي مامان بزرگ من هستن اين ترم!) سر و كله زده و فرق گذشته استمراري رو با ماضي بعيد تو مخشون فرو كرده كه وقتي دارن داستان تعريف ميكنن انقدر از حال ساده استفاده نكنن و كلي كاريكاتورميكشه: يه  پسره در حال دويدن ميكشه كه يهوويي پاي پسره كه داره مي دود گير ميكنه به يه سنگي و با مخ ميفته زمين(همشو خودم كشيدم رو وايت برد ها!!) بعد ازشون ميپرسه  كه اين پسره اول زمين ميخوره يا اول ميدويده كه زمين خورده ؟ يا همزمان كه داشته ميدويده يهو عملش قطع ميشه با زمين خوردن؟(اينا واسه توضيح گذشته ساده و گذشته استمراري بود!!!!)فقط حال كردين چطوري با روشي ساده و بدون دردو خونريزي!!!بچه مردم به سه سوت گ... گيجه ميگيره؟!!!!!اينا از روشهاي نوين آموزشي است كه در جزاير هانو لولو !!تدريس ميشه.!خوب!كسي نميخواد تضميني بهش گرامر ياد بدم؟بگين تا همراه بدم تماس بگيره واسه رزرو !!!!

ديشب دهان مبارك من و همسرم رسما سرويس بهداشتي شد!!ساعت 4 عصر رسيدم خونه.مامان خانوم زنگ زدن كه حاضر باشين ميام دنبالتون بريم خريد!بس كه اين بشر سليقه علي رو دوست داره.به عبارتي فقط علي با زبونش ميتونه اونو از خريد مثلا روسري كه نصفش سوراخه! منصرف كنه.چون همونطور كه قبلا گفتم اين مامان جان بنده از الفباي خريد هم چيزي خوشبختانه نميدونن و ضمنا عشق خريد هم داره!يهو ميره واست يه لباس زيري!! ميخره كه آدم ميمونه اين تيكه پارچه رو از آشپزخونه كدوم بدبختي ورداشته؟!!!!انصافا هم بسيار اهل هديه دادن و خريد كردن واسه اين  واونه و به اندازه دنيا هم دست و دلبازه. اينو رو در كمال صحت عقل و آگاهي از حقيقت ميگم.خلاصه ما قرار بود ساعت 8شب خونه يكي از دوستامون باشيم و بازديد عيدشون!! رو پس بديم.حالا خانوم چي ميخواد بخره؟يك كت تك واسه بابايي!بعد واسه اينكه آقاي همسرشون نفهمن(كه آدم بايد عقل جلبك دريايي داشته باشه كه از تابلو بازي ها قضيه رو نفهمه!!) ورداشته پالتوي زمشتوني و كلفت بابا رو انداخته زير بغلش و اومده خونه ما!دهن من كه باز موند وقتي ديدم.ميگم خب مادر من!حداقل سر شونه يا دور كمرش رو با متر ميگرفتي و نميخواست 20 كيلو بار بندازي رو شونت!ميخنده ميگه آخه اين پالتو!!قالب تن باباته!انگاري من دارم از قالب كوره آجر پزي حرف ميزنم !!!خلاصه رفتيم خريد و يكي دوساعتي گشتيم و اون چيزي كه ايشون ميخواست رو پيدا نكرديم من نميدونم آخه .وسط تابستوني كت تك زمستوني از كجاشون بيارن اين مغازه دار هاي بدبخت!!!هنوز نيم ساعت راه نرفتيم ما روبرده و يه بشكه!!شير موز خريده واسمون.بعد لواشك و زرد آلو خشك!واسه علي جان.خلاصه خيلي هم ما وقت داشتيم ايشون مهمون بازي ميكردن.!!حالا شده ساعت 9 شب و من  براي بار دوم تماس گرفتم با دوستم كه شرمنده و ما با تاخير خدمت ميرسيم!!به شكر خدا اون كت رو پيدا كرديم و حالا ميگم مامان جان! ما داره ديرمون ميشه!ميگه الا و بلا كه بايد شام رو هم با من بيرون بخورين و مهمون من باشين!! اشك من ديگه رسما داشت در ميومد.ضمنا ميدونستم كه مامان از بودن با ما چقدر خوشحال ميشه و از همه مهم تر وعده يك شام حستبي ديگه مجالي به ريزش اشك ها نميداد!!!رفتيم رستوران و سفارش داديم.من كه عاشق ماهيچه ام و علي هم جوجه.مرتيكه رستوراني هم يه سر ميزد به ما و انگار بعدش ميرفت جبهه عمليات !!!حتي  نميومد بگه شماها مرده اين يا هنوز منتظر شام هستين؟!!منم كه داشتم حرصصصصصصصص!ميخوردم كه حالا چه وقت شامه!!خلاصه شد ساعت 10 شب و من نزديك به ديوانه شدن از اون خرابه اومدم برون!بهه!تازه بايد اول مامان رو با اينهمه خريد ميرسونديم خونه و بعد ميرفتيم خير سرمون مهموني.شام بابايي رو برداشتيم و به گاز رفتيم خونه .حالا يادمون اومده كه ما آدرس اين بنده خدا ها رو يادمون رفته.فقط بگم يه نيم ساعتي تو بيابون هاي اطراف خونشون!!! گم شديم و با نذر و صلوات ساعت 10:30 رسيديم خونه مردم!!خودم كه رسما چشمام سته بود و خواب بودم.حالا تا خرخره خورديم و تازه صاحبخونه هي شيريني و ميوه و شكلات مياورد و شربت سكنجبين به خيكمون مي بست!!! فقط بگم كه ساعت  يك بامداد به وقت ايران!!! مارسيديم خونه و اندر كف اين قضيه كه حالا نمي شد ما يه شب ديگه ميرفتيم خريد و ملت رو از دست خودمون دق نميداديم؟؟!!

پ.ن.

1-مامان: خيلي باحالي!همه اينا رو گفتم تا ته دلم بگم هميشه عاشق اين ديوونه كاريهاتم.

2-علي جان:تو تنها كسي هستي كه هيچوقت از اين كاراي مامان حرص نميخوري و تازه همراهيش هم ميكني.همينه كه هميشه تو رو با خودش اينور اونور ميبره!حيووني تو!!

3-صميم جان: واقعا به زندگي رويايي!!!و آرامشي !!!!!!!!!كه داري غبطه ميخورم!خاك بر سرت با اون  عقل گچ گرفته ات!!ضمنا اين خل با زي هاي تو رو هم دوس دارم.گفتم كه نگي همش مياي اينجا و از من بد مينويسي!!

4-به خونندگان عزيز:شرمنده!فك كنم گيج شدين!اگه نكا ت گرامري !! مونده كه نفهميدين  بپرسين تا توضيح بدم!!!!!! شاد باشين .

لینک
۱۳۸٦/٢/۱٠ - صمیم